برای دیدن نوشته ها به ژاپنی نیاز به نصب امکانات زبانهای شرق دور در ویندوز هست .
خواندن اسامی خاص در زبان ژاپنی مشکل عجیبی ست که امکان اشتباه در این امر بسیار است
علت ننوشتن اسامی این موضوع می باشد با این حال در اکثر کارها اسم شاعر را به ژاپنی
همراه شعر ذکر کرده ام ، تمام سعی خود را خواهم کرد که به زودی این اسامی را به فارسی
بنویسم .
あらゆるものを忘れてゆく
長田 弘
夕暮れ、緑の枝々が影をかさねる
林ののこる裏通りの小道の向こうから、
彼が走ってきた。大きな犬に引っ張られて、
息を切らして、すれちがいざまに、
ふりむいて言った。──今度、ゆっくりと。
約束をまもらず、彼は逝った。
死に引っ張られて、息を切らして、
卒然と、大きな犬と、小さな約束を遺して。
いまでもその小道を通ると、向こうから
彼が走ってくるような気がする。だが、
不思議だ。彼の言ったこと、したことを、
何一つ思いだせない。彼は、誰だった?
あらゆるものを忘れてゆく。
空白のなかに、
一鉢の、八重咲きの、インパチェンスを置く。
わたしにできるのは、それだけだ。
忘れてはいけないと、
暦が言う。忘れてはいけないと、
大時計が言う。忘れてはいけないと、
羽虫が言う。飛ぶ蜂も言う。
屋根にならんだからすが言う。
くわッくわッ忘れてはいけないと。
けれども、忘れていけないものは何?
すべての記憶をなくした老人が、
窓辺で一人、黙って、なみだをながしている。
人間が言葉をうしなうのではない。
言葉が人間をうしなうのだ。
記憶がけっして語ることのできないものがある。
あらゆるものを忘れてゆく。
後にのこるのは、どこまでも明るい光景だ。
冬の砂漠にふりそそぐ真昼の日差しのように、
砂と、空と、静けさと、それでぜんぶだ。
「神々は恐るるに足りない。
死は恐るるに足りない。
幸福は手に入れることができる。
苦痛は耐えることができる」
その昔、カッパドキアの賢者は言った、
それがこの世の、四つの真実だと。
新しさで価値を測ろうとすれば過つだろう。
不思議だ。古い真実は忘れない。
新しい真実は、目には見えなくなった。
あらゆるものを忘れてゆく
همه و همه آنچه بود ، به راه ِ فراموشی رفت
عصر هنگام ، سایه سار شاخه شاخه ی درختان ، گسترده تر و پیوسته تر که شد
به گاه بازگشت ازمسیری پرپیچ ، کشیده بر تن جنگل
را ه می پیماید ، سگی بزرگ در ادامه اش
نفس نفس زنان و ملتهب از کنارش عبور می کنم
پس باز می گردم و نگاهش میکنم و می گویم : آهسته ، آهسته تر قدم بردار
قرارمان را از یاد برده ای ... و مرگ ، بر اوگذشته بود
به دیگر سوی نبودن می رود ، نفس نفس نفس زنان
اینچنین به ناگاه با پارس سگی تمام ، این وعده های ساده مان را از یاد برده ای
حالا هم که از آن راه پر پیچ و درخت جنگل باز گردی دوباره می بینی اش
خمیده و در خویش ، راه می پیماید و می گذرد
چه شگرف است آنچه زیر لب میخواند:
هیچ آرزوی به سر ندارم ، هیچ ...
همه و همه آنچه بود ، به راه ِ فراموشی رفت
به هرگوشه و کناره ی خالی
به گلدانهای خالی ، شاخه ی دو گانه ای از گل خواهم نهاد
و این تمام آن چیزیست که می توانم
فراموشی سزاوار نیست
تقویم ساکت روی میز می خواند ، فراموشی سزاوار نیست
ساعت بزرگ پیر می خواند ، فراموشی سزاوار نیست
حشره ای کوچک به دوردست مزرعه می خواند ، زنبور عسلی در بال زدنهای معصومانه اش می خواند
کلاغهای نشسته به ردیف بر بلند بام می خوانند
درختان توت را به فراموشی سپردن سزاوار نیست
با اینهمه بسیار چیزها ست که کاش در خاطر می ماند
نه همچون سالخوردگانی که خاطرات خویش را جایی گم کرده اند
نه همچون چشمان محزونی ایستاده بر کنار پنجره ای متروک ، چشمانی خیس اشک و مرارت
تا آدمی کلمات را میان این همه شلوغ گم نکند
تا کلمات آدمی را میان این همه شلوغ گم نکند
حرفهایی هم به زبان در نیامدند و تا ابد جا ماندند
همه و همه آنچه بود ، به راه ِ فراموشی رفت
اما هنوز جایی با منظری روشن و پر فروغ باقی ست
همچون روشنایی نیمروزمنتشربر دشت زمستان زده و آشوب زده از غوغای بارانهای بسیار
سنگریزه ها ، آسمان و سکوت بزرگش که می ماند و ادامه میابد
((هراس خدایان کافی نخواهد بود
هراس مرگ کافی نخواهد بود
خوشبختی جاوید را می توان به کف آورد
رنج را تا به غایت می توان تاب آورد ))
این سخنان را جادوگر اهریمنی بر لب می راند...
اما در ذهن زمین چهار حقیقت مکرر بود:
ارزش حقیقی هر چیز تازه ، تنها پس از عبور از آن دست یافتنی می شود
و شگفتا که : حقایق قدیم بر سریر خاطر باقی می مانند
حقایق ِ نو به دیده نمی آیند ، از دیده می گریزند
همه و همه آنچه بود ، به راه ِ فراموشی رفت