از پاشنه ی آشیلم
قطره
قطره
خون می چکد
اسفندیار
کجاست آن شاخکان گز
تا
به ابدیتم مصلوب گرداند
از پاشنه ی آشیلم
قطره
قطره
خون می چکد
اسفندیار
کجاست آن شاخکان گز
تا
به ابدیتم مصلوب گرداند
دوستی که سالها ست از هم دوریم زنگ زد دلم گرفته بود و دقایقی درددل کردیم هم او و من ،گفت :
شاید هم
گاهی
برای آدم
طبیعت
تنهایی را مقرر کرده باشد
آرام
آرام...
صبح بخیر
آقا قبول نیست
مگر یک روز بیست و چهار ساعت نیست
پس چرا چند ماه است
این روز
تمام نمی شود؟
- نمی شاید زیست
- نه اصلن یه دقیقه ش هم
- بیا تا "می" خوریم
- باشه کجا ؟
- خونه ما
و شب به محیط میدان ها و ساختمان ها هی تاب می خورد
تا
صبح سردرد
- بیشتر همو ببینیم می تونی رانندگی کنی ؟
- آره ...فکر کنم
و صبح با مدوامت آفتاب و تهوع داغ و داغ تر می شود
خواب و جاده
خ
و
ا
ب....
ماه !
خودتو معرفی کن بجای اینهمه قضاوت شاید اشتباه گرفته باشی اون گناهکارمن نباشم
خودتو معرفی کن با همین کلمات ساده
من یکم ...فارسی بلدم
کشتی شب به مجمع الجزایر اندوه نزدیک است
دستی برای گشادن
دستی برای برگشادن
کشتی شب از دریاها و اقیانوسهای بسیار می گذرد
چشمی برای شکفتن
چشمی برای برشکفتن
کشتی شب و ثانیه های پر سکوت این سفر عجیب دریایی
کلامی برای خواندن تو
کلامی برای برخواندن تو
کشتی شب از آبراه های جنون و انتظار می گذرد
لبی برای بوسیدن
لبی برای باز بوسیدن
کشتی شب سخت در سفر است
دلی برای عاشق شدن
دلی برای باز عاشق شدن
کشتی شب بر کناره های لبخند مشرف شده است اکنون
نگاهی برای باز آمدن
نگاهی برای باز باز آمدن
***
باور نمی کنم بانو
باور نمی کنم
حالا کلاه آبیت را از سربردار و به من سلام کن
***
کشتی شب به سرزمین تو نزدیک است
شبی برای به آغوش کشیدن
شبی برای به آغوش برکشیدن
***
کلاه آبیت را بردار و بگذار باور کنم
مرمر و نمک
شکوفه و سکوت
کشتی شب آرام در ساحل تو لنگر انداخته است
این روزها
درگیر می شوم مثل
باد با
پل های بتنی و
سرما با
ریه های یخ زده
مثل لاستیک کامیون ها حتی
دست به یقه می شوم
راحت
مثل آب خوردن
با جاده
از تنهایی خوشم نمی آید
کلماتم عقیم می مانند
شبهایم بلند
این گلو درد هم مدام
برای همین
از تنهایی ...خوشم نمی آید
به همین سادگی
ایشی کاوا تاکوبُکو
دارکو ب
راه راه می جویی و فرو می روی در درختزاران ِ ماسانوری به قرارگاهی جاودان ،
روشنایی دور که به تاریکی در می نشیند در مسیر آسمان " آتش ِ عشق " چون ناقوسی بزرگ و درخشان ،
رنگی جاودانه می گیرد صداش "سبز" ، بی شک آنجا حدودی آرام برای روح توست .
گوش کن ، اکنون ، بر دو راهی ایستاده ای نفس زنان و تند بادی از خاک و خاک بر تو می گذرد،
فریادی از نفس های زندگی بخش جنگل به سمت تو می تازد پر هیاهو ،همه ی روز،
دارکوب چرخان و آشفته
آوای بیدارباش می کوبد بر تنه ی درختان تابستان.
سفری سه هزار ساله ،
"زمان" با پیکان به سمت همیشه اش
در سفری جاودان ،
ردایی سفید و ابدی می کشد و می گذرد
درسهایی از متن ِ همیشه به تو می دهد .
قدم به قدم ، پیش می روی و پر می گشاید جانت به ابدیت ،
پاسدارِ این درختزار ابدی،
پرنده ی کوچکی ست تنها
استوار بر وظیفه ی ابدی خویش.