هی

بروکنار ملحفه ی تلخ پدر

سکوت آستانه های پاییز را

روبه روی شبهای بی کلمه گی ت

دود کن

حالا دیگر چشمانِ به یک نقطه میخ شده ی پدر

و

 سرِ سنگین بی رمقش

به سمت بالکنِ بی قهوه و شمعدانی ت نمی چرخد

و می گذارد همه ی اشکهای دلتنگی ت را

یک نفس

خاکستری

با خط و خاطر محبوب دوردست ت

دود کنی

اجازه می دهد

تا

در انتشار بی جان همه شصت و چند سالش

بر تخت منجمد

اشکهای انتظار عبث ت را

به بازآمدن جان به انگشتانش

و

باز آمدن محبوبِ سنگی ات

ردیف به ردیفِ خاکستریِ درد

ازسینه ی بی غوغایت

سرفه کرده باشی

برو

نترس

اجازه می دهد 




شعر تمام

تن تو بود

به موزونی نستعلیق

جان تو

به ظرافت شکسته اش



شعر خوب اما

اسم تو بود

نو

بلند

عاشقانه