من فقط...


اولش

به یک نفس مرگ می آید چشم در چشم من خیره خیره نگاهم می کند و می رود می رود آنطرف،آویزهای چوبی را تکان تکان می دهد ومی رود می رود تا حالا نمی دانم کی یک دقیقه دیگر که سفید و خاکستری تند از جلوی چشمم بگذرد.

بعدش

بعد ازسکوت یکدست بزرگراه های شهروآهنگ مدام خواننده ای که عاشق این است که عمری از خدا بگیرد و به جای تو بمیرد،خانه شروع می شود وچشمانی که سالهاست ساکت مانده اند،بعد چند پیمانه طول می کشد تا بی تابی سرمن و خنده های من که منتهی به جنگل های شمال شرق تهران تاب می خورد و اشک می شود این که چیز مهمی نیست.

بعدازآن

درمیدان ونک آفتاب ساعت ده صبح درگلوی من مچاله می شود تاآتش سیگار بیاید دستم را بسوزاندو تمام

سپس

شب با جاده که آشناست بار سنگ تریلی آوار جاده می شود

و هنوز

مرگ به یک نفس می آید خیره به چشمان من می ماند و... باز می رود تا شیب بعدی...





خالی








مرز مجاز



باد با سرعت 120 کیلومتر بر ساعت


بیابان  با سرعت 120 کیلومتر بر ساعت


شب با سرعت 120 کیلومتر بر ساعت


به تنهایی من می کوبند


هر آن احتمال شکستن مرز مجاز هست


شاید در شیب بعدی




مسافر آرام



مسافر بی راه  با تداوم بیابانت چه می کنی؟

می روم قهوه خانه ای باشم بی پنجره و میز


مسافر بی سکوت با لرزش بادها  کجا بوده ای ؟

رفته بودم دهان به دهان آتشفشانهایم دماوند بخوانم


مسافر بی عصر با غروب پاییزهایت نوشیدنی چه داری ؟

یک لیوان چای سبز و قرار بی حرفی یک میز پراز پنجشنبه