من فقط...
اولش
به یک نفس مرگ می آید چشم در چشم من خیره خیره نگاهم می کند و می رود می رود آنطرف،آویزهای چوبی را تکان تکان می دهد ومی رود می رود تا حالا نمی دانم کی یک دقیقه دیگر که سفید و خاکستری تند از جلوی چشمم بگذرد.
بعدش
بعد ازسکوت یکدست بزرگراه های شهروآهنگ مدام خواننده ای که عاشق این است که عمری از خدا بگیرد و به جای تو بمیرد،خانه شروع می شود وچشمانی که سالهاست ساکت مانده اند،بعد چند پیمانه طول می کشد تا بی تابی سرمن و خنده های من که منتهی به جنگل های شمال شرق تهران تاب می خورد و اشک می شود این که چیز مهمی نیست.
بعدازآن
درمیدان ونک آفتاب ساعت ده صبح درگلوی من مچاله می شود تاآتش سیگار بیاید دستم را بسوزاندو تمام
سپس
شب با جاده که آشناست بار سنگ تریلی آوار جاده می شود
و هنوز
مرگ به یک نفس می آید خیره به چشمان من می ماند و... باز می رود تا شیب بعدی...
وبلاگی در باره ی ترجمه و شعر و ادبیات و سیاست و خانه و خیابان و راه های دور و چیزهای دیگر که توسط علیرضا سعادت نوشته می شود گاه به گاه .((کلیه حقوق آثار این وبلاگ برای نویسنده محفوظ است .)) ضمنا ارمیا نام پیامبری ست و نام هیچ گلی نیست