به افشین داورپناه
ای رستخیز ناگهان عصر می شود میان کلیدهای سیاه رنگ... کلیدها سیاه نبودند ببخشید، داشتم می گفتم: بالله که شهر بی تو مراحبس می شود آوارگی از کی شروع شد نافش را انگار با صبح شنبه بریده بودند دلشوره که شاخ و دم ندارد استاد می آیم می نویسم چشمش کور یک شاخه گل دماغ پرور خرمن خرمن سکوت بودکه می چرخید و میرفت تا یک اتفاق همینطوری و یک رحمت بی منتها و آن آتشین افروخته در بیشه ی اندیشه ها راستی استاد تصمیم گرفته ام بروم دانشگاه دانشجو بشوم ویک وقت هم تو استادم شدی آدم چه می داند ماییم مست و سرگران چندان مست که کبریت می زدی جان استاد دود می شدم و گرد خرقان آفتابی مراست دردیدار که مکدر نمی شود نگهش هم نمی کنم دیگر،فردا اگر نرفتم اصفهان دست از سرما برنمی دارد استاد می بینی، یک وقتی بگذار تو که اینهمه مهربانی یک وقتی بگذار بیا برویم امامزاده ای، چاهی، کافه ای چیزی شاید آرام گرفت این ناماندگار بی درمان دل، به عباس هم بگو من طاقتش را ندارم دیگر طاقت... نفس بعدی را، فردا اگر نرفتم اصفهان هم دست از سرما برداشت می آیم خدمتتان برویم قهوه ای با هم بنوشیم و کمی ازدستهای مهربانتان ،استاد و از کلام آرامتان آرامش دلم می خواهد استاد آرامش کجایی جایی اگر درباره کتابی فصوص الحکمی چیزی... دست مرا هم بگیر ببر استاد،خسته ام خیلی خسته ام ...آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست.
وبلاگی در باره ی ترجمه و شعر و ادبیات و سیاست و خانه و خیابان و راه های دور و چیزهای دیگر که توسط علیرضا سعادت نوشته می شود گاه به گاه .((کلیه حقوق آثار این وبلاگ برای نویسنده محفوظ است .)) ضمنا ارمیا نام پیامبری ست و نام هیچ گلی نیست