آقای احمدی نژاد یا هرچیز دیگر که نام توست : من از جنگ می ترسم باور کن!

من از خانه ام که در آتش من از کودکم که اشک آلود من از سرگردانی من از بنیاد مستضعفان من از بنیاد شهید من از کودکی هایم می ترسم باورت شود دیگر

 

تمام راه

به من گوش می داد

پسرم

و من ازشعله های آتش و سرزمین داغ مادریم

همه چیز گفتم

برایش

همه چیز جز

لبخند خون آلود برادرم و

جنگ

بقیه را همه

همه را گفتم برایش

ازسرزمین مادریم

از سرزمین مادریش

 

 

 

 

 

 

بچه ای که در شکم من است می خندد

من می خندم

او می خندد اما

نمی داند

بچه ای که در شکم من است

از آن ِ او نیست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تیک تیک معجزه ای در راه است

درست نیم ساعت وقت داری که همه اش را

از الف تا یکی یکی تمام سرگیجه هایت

نوشته

ننوشته

به نخ ِ بعدی ساعت دیواری وعقربه ی سرخ ونفس های تندتندو آشفته اش

دود شوی

دورتا دورهمه ی دوازده عدد مدور روزها

حالا

عجله کن دست ورو شسته و نشسته

به ادامه ی غربت مفلوک ساعت نه

از خانه رفته بیرون

رفته باش

قسم به ارتفاع ناچیز برف بررف یخ زده ی صندوق عقب ماشینت

که

اینجا هم شهرتوست

مثل همه ی شهرهایی که به زمستانهایی ازهمین دست فروختی

بلند

بلند تر

تیک تیک ِ معجزه ای

نمی شنویی ؟

تیک تیک معجزه ای در استخوانهایت

در راه