سرما


نه

این زمستان دیگر کار من نیست

من از پسش بر نمی آیم

نه

نمی توانم

می روم تا عصر و کرسی مادربزرگ

به غربت گورستانهای کویر ِخانه ی پدری

روزهای بی کودکی ام را ساکت بمانم

نه من نمی توانم

این زمستان دیگر کار من نیست





عصر


یک نفر

در ابعاد یک میز چوبی

حبس ِعصر می ماند

بی جنوب و پیاده رو

بی امیدی  به یک دم غروب ِ سرد و  قهوه



درخانه



خسته به روزهایی که اوست

قاب خودش و اینهمه دیوار بی نجوا

رو به شهر و رو به بزرگراه های بی حرفی

مات بر دیوار

قفس در قفس اینهمه شیشه ی چند لایه

بغض تنهاییش را شعر می کند

هی شاعر

شاعر تر

تنها

تنهاتر

مقیم  اینهمه

بتن