صحنه ی اول

 

 

پاکت سیگار سفیدش را به سمت مرد می گیرد

 دودی خاکستری بر ذهن شهر گره می خورد

ناگهان صدای فلزی ترمز ماشینش به نفس خیابان  قد هیچ ادامه می یابد

بی حرفی  دراو سرد خیره می ماند و زن می گوید :

"خب تو اگه دوست می خوای منو  اهلی کن "

باد برگرده بتنی پل می گذرد و

پاکت سیگار سفید...سفیدتر

 

 

 

 

دستهام



یهو برهوت

یهو بیابون

یهو یه تریلی که بارش گرانیت بود و

جاده 

یهو گلو درد

یهو تنهایی

هُری ریخت وسط دل و دستم

یهو بارون گرفت و صبح پنجشنبه رو شُست

شُست به قدوقواره ی یه میدون راه آهن و یه اتوبان تهران قم

یهو تیغ تیر ظهر و بیابون های خاک گرفته

یهو دیوار بلند سنگ و قله های بریده به بی کسی ِ یه سنگ بری

یهو تیغ

یهو ظهر

یهو خورشید و نفس گیر کرده ی من به بغل یه اتوبان مذاب

برهوت می دونی چندتاست ؟

خیلی

بیابون می دونی چجوری می چرخه به خیره شدن به دور؟

سخت

گرانیت می دونی چیه ؟

سنگ ِ

سنگ خارا

گلو دردو تنهایی و بارون تابستونه خوندی ؟ شنیدی ؟ دیدی ؟

بیابون خاک گرفته و کوپ سنگ گردن بریده می دونی چطوریه؟

ساکته

شنیدی ؟

اتوبان

اتوبان مذاب بلدی چطوریه ؟

همه اش یهو هُری ریخت وسط دل و ...

دستهام





از شیطان پوزش می‌طلبیم٬ نباید فراموش کنیم که ما فقط یک طرف داستان را شنیده‌ایم؛ چون تمام کتابها را خدا نوشته است....... ساموئل باتلر


چه خوب می شود

صبح با سلامتان

من صبح می شوم

با

سلامتان

همه ی روزتان صبح

سلام