صحنه ی اول
پاکت سیگار سفیدش را به سمت مرد می گیرد
دودی خاکستری بر ذهن شهر گره می خورد
ناگهان صدای فلزی ترمز ماشینش به نفس خیابان قد هیچ ادامه می یابد
بی حرفی دراو سرد خیره می ماند و زن می گوید :
"خب تو اگه دوست می خوای منو اهلی کن "
باد برگرده بتنی پل می گذرد و
پاکت سیگار سفید...سفیدتر
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۶/۲۶ ساعت توسط علی سعادت
|
وبلاگی در باره ی ترجمه و شعر و ادبیات و سیاست و خانه و خیابان و راه های دور و چیزهای دیگر که توسط علیرضا سعادت نوشته می شود گاه به گاه .((کلیه حقوق آثار این وبلاگ برای نویسنده محفوظ است .)) ضمنا ارمیا نام پیامبری ست و نام هیچ گلی نیست