مسافر بی راه  با تداوم بیابانت چه می کنی؟

می روم قهوه خانه ای باشم بی پنجره و میز


مسافر بی سکوت با لرزش بادها  کجا بوده ای ؟

رفته بودم دهان به دهان آتشفشانهایم دماوند بخوانم


مسافر بی عصر با غروب پاییزهایت نوشیدنی چه داری ؟

یک لیوان چای سبز و قرار بی حرفی یک میز پراز پنجشنبه