هی
بروکنار ملحفه ی تلخ پدر
سکوت آستانه های پاییز را
روبه روی شبهای بی کلمه گی ت
دود کن
حالا دیگر چشمانِ به یک نقطه میخ شده ی پدر
و
سرِ سنگین بی رمقش
به سمت بالکنِ بی قهوه و شمعدانی ت نمی چرخد
و می گذارد همه ی اشکهای دلتنگی ت را
یک نفس
خاکستری
با خط و خاطر محبوب دوردست ت
دود کنی
اجازه می دهد
تا
در انتشار بی جان همه شصت و چند سالش
بر تخت منجمد
اشکهای انتظار عبث ت را
به بازآمدن جان به انگشتانش
و
باز آمدن محبوبِ سنگی ات
ردیف به ردیفِ خاکستریِ درد
ازسینه ی بی غوغایت
سرفه کرده باشی
برو
نترس
اجازه می دهد
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۶/۲۲ ساعت توسط علی سعادت
|
وبلاگی در باره ی ترجمه و شعر و ادبیات و سیاست و خانه و خیابان و راه های دور و چیزهای دیگر که توسط علیرضا سعادت نوشته می شود گاه به گاه .((کلیه حقوق آثار این وبلاگ برای نویسنده محفوظ است .)) ضمنا ارمیا نام پیامبری ست و نام هیچ گلی نیست