بازهم شب و دریاهای بی شمارش
کشتی شب به مجمع الجزایر اندوه نزدیک است
دستی برای گشادن
دستی برای برگشادن
کشتی شب از دریاها و اقیانوسهای بسیار می گذرد
چشمی برای شکفتن
چشمی برای برشکفتن
کشتی شب و ثانیه های پر سکوت این سفر عجیب دریایی
کلامی برای خواندن تو
کلامی برای برخواندن تو
کشتی شب از آبراه های جنون و انتظار می گذرد
لبی برای بوسیدن
لبی برای باز بوسیدن
کشتی شب سخت در سفر است
دلی برای عاشق شدن
دلی برای باز عاشق شدن
کشتی شب بر کناره های لبخند مشرف شده است اکنون
نگاهی برای باز آمدن
نگاهی برای باز باز آمدن
***
باور نمی کنم بانو
باور نمی کنم
حالا کلاه آبیت را از سربردار و به من سلام کن
***
کشتی شب به سرزمین تو نزدیک است
شبی برای به آغوش کشیدن
شبی برای به آغوش برکشیدن
***
کلاه آبیت را بردار و بگذار باور کنم
مرمر و نمک
شکوفه و سکوت
کشتی شب آرام در ساحل تو لنگر انداخته است
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۳/۱۸ ساعت توسط علی سعادت
|
وبلاگی در باره ی ترجمه و شعر و ادبیات و سیاست و خانه و خیابان و راه های دور و چیزهای دیگر که توسط علیرضا سعادت نوشته می شود گاه به گاه .((کلیه حقوق آثار این وبلاگ برای نویسنده محفوظ است .)) ضمنا ارمیا نام پیامبری ست و نام هیچ گلی نیست