درست است
دل ساده اي به کارم مي آيد
يا چشماني ازنوع مداوم باران
همين ها
و
دستان تو
يکسر
به کارم مي آيد
زود باش ديگر
روزازحدود آفتاب گذشت
کلاه آبيت را بردار ديگر
خانم
کلاه آبيت رابه بادها بده
***
من درست فهميده ام
عصر امروز دست در گردن هيچ غروبي
ويلان هيچ پياده رو يي نمي شود
درست فهميدم او هم مثل من اين عصر هاي تابستاني کج خلق را
تنها که نه تنها تر مي ماند
بخدا راست مي گويم
***
اشک مي داني چيست ؟
از همان ها که وقتي مي خواستي در ارتباط سخت آهن و تنهايي جايم بگذاري
برايم خريدي
از همان دستمال کاغذي ها
برايم بفرست
***
يک ترانه ي قشنگ روسي که مي شنوم
آروز مي کنم روسي مي دانستم
يک ترانه قشنگ پرتغالي که مي شنوم
آرزومي کنم پرتغالي مي دانستم
يک بار که صدايم مي کني آروزمی کنم
هيچ زباني نمي دانستم
هيچ کلمه اي
هيچ حرفي
تنها همين نام خود را مي دانستم و
همان دهان تو
***
مادر باور کن
من از اول هم مي دانستم
اين کار دل من بود
نه نوشته ي پيشاني ام
باور کن
از اول معلوم بود سرنوشت من اين است !
اينقدر از خدا نخواه که آرامم کند
***
جريان تو
ماجراي هميشه بودن است
دستان من اين را فهميده اند
نگاه کن
لپ هاي هجده سالگي ام
سرخ شد باز
***
کلمات
اينهمه گرفتار من نمي شدند
اگر
چشمانت را مثل باد
و
موهايت
به من مي دادي
وبلاگی در باره ی ترجمه و شعر و ادبیات و سیاست و خانه و خیابان و راه های دور و چیزهای دیگر که توسط علیرضا سعادت نوشته می شود گاه به گاه .((کلیه حقوق آثار این وبلاگ برای نویسنده محفوظ است .)) ضمنا ارمیا نام پیامبری ست و نام هیچ گلی نیست