نه
نه نمی شود،نمی توانم بنویسم،داستانی،شعری،حرفی چیزی ازهیچ سوی هیچ جای دستهای سردم ،نمی توانم اینطوروقتهاپای راست یعنی همان پایی که پدال گازراتاآخرکه نه تا هرجا که نفس نفس درچشم من می ماند دوست مغمومم درچشم من درچشم کدام روزازکدام سمت کدام سرزمین در کدام آتش ِ کی ؟ هان ؟ کی ؟ نمی دانم نه من نه دوست مغمومم که این شبها دیوانه و هیچ دیوانه و خسته خسته چون گلوی به درد یخ بسته ی همین سرزمینی که خاک من بود آهای خاکِ همین منی که وقتی می گویم وطن،وطن پرستی سرزمین مادری... گوشه ی به لجن ِ سایه نشسته ی چشم هایت را نازک می کنی و لب به ماتیکِ نکبت، خون آلودت رانازک ،هی نارک، نه که مثل چشم وچراغ این روزهای من که مثل نمی دانم آن چی که درتمسخرتان نشسته است،می خندید باورت شود رگ رگ های سرم از دردِخاک به ماتم درنشسته ی سردم تیرمی شود تیرمی شود وهی گم و دورگم وسرزمین من ، درد می شود در سرم ، نه نمی توانم،اینروزها اتاق های به سکوت درنشسته به تریاک، خیابان های به نکبت کشیده به باتوم ،مانتوهای به دلهره درنشسته به فریاد و جیغ، نه از من نخواه شعری چیزی حرفی تازه اینروزها سرزمین من در آتش است چشم به راه ویرانی ویرانی تر چشم به بی راه سکوت و زندان، اینها شعار نیست عزیزم اینها استخوانهای من است که سکوت می شود و شب درچشم دوستانم در نبض خیابانهای تهی از فریاد.
دیدی؟ من بهتراست ساکت بمانم، دهان اگر بگشایم جز آتشفشان و سرگیجه چیست مگر؟جز سرگیجه و همین :
بیرون
آنطرف همین پنجره ی اتاق من
اما
بیرون
همین پشت شیشه ی اتاق من
اما
آسمان سرزمین من
ساکت
غمگین
با اشک یخ زده ای در چشمانش...
وبلاگی در باره ی ترجمه و شعر و ادبیات و سیاست و خانه و خیابان و راه های دور و چیزهای دیگر که توسط علیرضا سعادت نوشته می شود گاه به گاه .((کلیه حقوق آثار این وبلاگ برای نویسنده محفوظ است .)) ضمنا ارمیا نام پیامبری ست و نام هیچ گلی نیست