به حدود ناممکن ِشهرحالا،آقایان، به حدود ناممکن شهرسپاه ِخاک راه برچهره اش گرفته، آرام منتظرسپیده بود،تا که چه؟ سخت نیست،تا که به فرمانی سرد به فرمانی که تنوروتنوره که خون وخاکستربرشهرنشیندوتمام برشهر نشیندوفتح داستان دستهایش شود،دوباره ؟ هزارباره یا نمی دانم چند باره ی قصه ی دلاوری اش، سردارِخاموش سردارِآرام،سردارِسردِسکوت برلبانش همیشه و فردا که می دانست فردا که می دانست ازباروی شهرجزکه بلندی ازخاکستر؟جزکه ردیفی ممتد ازشیون بر خیابانهای خاکی اش،شهر،شهرِدلتنگی شهرِترس،شهرِتا صبح هزارساله و یک دقیقه شهرِهیچ بی جنگاوری چندان، که دیوارها رافریادی شوند وآفتاب را امیدی،نه هیچ نمانده بود تا صبح تا یورش سپاه خسته تا فتح دیگری به نام او،سردارخاموش.

 

***

شب اما ازدستان کدام ستاره پایین نیامده بود که دخترنمی دانم کدام آسیابان یا هرچه که از یاد رفته است،آرام چون خیمه ی خاموش سردار،آرام چون نیزه ی ترسان خیمه اش،سردار سخت،سردارعبوس را لبخندی آورده بود دخترنمی دانم کدام آسیابان یا هرچه که ازیاد برده است،تاریخ،ازدیوارگذشته بود یا در؟ ازکجا گذشته بودهیچ کس نمی دانست،اما نگهبانان شب نگهبان دیواروچشم به راه خورشید،اورادیده بود،این را بعدهاگفتند وقتی سردارعبوس جنگ ودیواروشهررا بی که آتش،بی که غریو جنگی نو،گفتم جنگی نو؟ نه سرداررفته بود پیش ازآمدن آفتاب به جنگ؟انگارکه به نگاهی فروخته بود همه را همه ی آنچه از هزارباره ی جنگهایش و شهرهای درشمارفتحش سوخته همه راهمه ،دیوارهای شهروشیون فردای خیابانهایش رابه نگاهی ؟ آری به نگاهی فروخته بود ورفته بود.

 

***

 

صبح برکلاهخود خواب آلودش انتظار هیچ جنگ دیگری نبود و نگهبانان شب بعضی دیده بودند و بعضی خواب و نیمه شب، خواب خستگی به یادمی آوردند ادامه ی سپید دامن دختری را،دخترنمی دانم کدام آسیابان یا هرچه،بر عبورِوهم آلود درگاه خیمه ی سردار.

 

***

 

فردا اما فردا دختر بر بلندِ ماهورپشت دیوارشهرچه می دانست ازشاهزاده ای که سواربرهیچ اسب سپبید از هرکدام بی راهِ بیابان نیامده بود ؟

فردا اما فردا دخترچیزهای زیادی می دانست ازدستان به سکوت نشسته ی سردار،شاهزاده ی خوابهای آبی اش شاهزاده ی همه دستانش به خون وفتح، سرخ

فردا اما شاهزاده ی خوابهای آبی ِ دختر، سردارفتح های پرشیون هزارباره بود و دخترسرد، عبوس، سخت وآرام.

***

فردا اما سردار ، که می دانست کجا ، که می دانست کدام سمت ِکدام راه ِکدام شب ، سرگردان،دیوانه،تلخ همچون قماربازی که نه همچون سرداری فاتح هزارشهرِهزارجنگ که همه ی خوشبختی را در چشمان تا همیشه ی دختری یافته بود ازحریرو شکوفه،سردار اما فردا مجنون دشتها و شهرها و راه های هزارباره بود.

 

***

روزهای بعد روزهایی به ادامه ی یک همیشه ی دمادم،سپاهِ خسته ، به فرماندهی دختر،سرگردان و خاک آلود به راه ها و شهرها و دشتها،چون باد چون ادامه ی لباسِ حریرفرمانده ی تازه اش، لیلی ِ هزارباره بود.

 

 

 

هفدهم فروردین ماه هشتاد و شش