سرشب يعني وقتي ساعت نه است
يعني لرزش دستهاش كه چايي داغ ريخت روي لباسش و انگار باز صبح شنبه بود و به كلاس ساعت نه صبح نرسيده باشد نه انگار كه ده سال شايد هم بيشتر گذشته و از بناگوش تا فرق سر موهاي سفيد روييده اند و جواني اش دود شده است و زير لب مي گويد گور پدرش كه گذشت به درك و تابستان تازه شروع شده بود و اينهمه به دنبال حرف سين نمي گشت تا بنويسد تابستان كه لغات در حركت بودند از ذهنش به دستانش به كاغذ و حتي به كف اتاق و به همه خانه و همه ي كوچه هايي كه ميرفتند تا به خيابان برسند و به پارك تابستان زده ي شلوغ و انشب هم كه فيلم اروپا را نمايش دادند او بود كنارش نشسته بود و چند نفري فقط مانده بودند و يك دو سه … در قلب هيچ كجاي زندگي ايستاده است و استينش را بالا بزند و مرد باشد تا بار زندگي هايي را به دوش كشيده باشد كه از آن او نبود از اين بود كه زنگ تفريح و حياط مدرسه اي را به ياد بياورد و و دقايق سوزن سوزن شوند وفرو بروند در ران پاي راستتش تا هوس كند اندام دختري را همينطور كه از پله هاي طولاني پايين ميايد نگاه كند و پله ها هيچوقت تمام نشوند و به خودش لعنت بفرستد و سرش را بكوبد به دسته ي صندلي فلزي كنار حياط و خون و سرما دلمه ببندد بر چشمانش و هيچ چيز نباشد جز قرمزي سنگين روزها كه بوي لاشه ي مرده سگي را مي داد حالا سگي را كشته بود و صداي متلاشي شدن جمجمه ي سگ زير چرخهاي ماشين به گوش رسيد و باز سوزن سوزن فرو رفت تا نزديك استخوان پاي راستش و باز همان دختر خوش اندام و هوس انگيز از پله هايي كه هيچوقت تمام نميشد پايين مي امد و از آشپزخانه صداي عصبي به هم خوردن ظرفها به گوش برسد و از لاي پنجره باد سرد بوزد تا مغز استخوانش تا خانه تا آشپزخانه تا قبض آب و برق و تلفن و قسط ماشين و نان و لباس و كثافت و زندگي و مرگ و باز بشمارد يك دو سه ... او در دل نكبت است يعني در دل تحمل و دوام آوردن براي دم بعدي بازدم بعدي دم بعدي بازدم بعدي و همين وپله ها همينطور تا ابد به سمت زمين ادامه پيدا كرده اند بي كه حركت هوس انگيز سينه هاي دختري لباس آبي پوشيده با طره گره خورده ي موهايش بر پيشاني هيچوقت به زمين برسد... تا ثابت كند كه مرد است و پاي تمام حرفهاي مردانگيش كه بوي خون ميدهد بايستد و وقتي ميخواهد در آستانه ي ميانسالي چند ثانيه چشمانش را ببنددانگار كه دارد زنا ميكند با تازه عروسي زمين با خشم نگاهش ميكند كه به جاي اين زناكاري آلوده به زندگي محتمل بي رنگش برسد چون مرداست و ممكن است مردانگيش زير علامت سوال و لجن جوي كنار خيابان مدفون شود و باز نگذارد كسي بفهمد كه كارد از گوش تا گوش همه چيزش را بريده و تند تند پاي راستش را تكان بدهد تا سوزش فرو رفتن سوزنهاي ميانسالي ي مغزش را در چشمها و دستانش در سرو دستانش در ران پا و دستانش حس نكند و سيگار بعدي يعني كه يك نفس ديگر بكشد و به ياد بياورد براي زنده ماندن و به ياد آوردن اينكه چه سرد از ياد رفته بر تخته ي مرمر مرده شورخانه ي روزها بايد نفس بكشد هي نفس بكشد و دستور بدهد به خودش كه پير باشد و تن بدهد به همين صداي عصبي آشپزخانه و حمام و لباسشويي و زندگي زندگي زندگي بي كه دانسته باشد حالا او كجاست او كه از همان دوران نوجواني كنارش نشسته بود و يك دو سه ... تو در قلب هيچ كجا از توابع كويري زندگي هستي.
..... يك نفس عميق و احمقانه و باز بلند شود براي يك روزديگر همه اش همين بود كه خيابانها و آشفتگي ها كه خيابانها و باد سردي كه سر انگشتانش را ميسوزاند يك لحظه شود و مثل برق بگذرد از جلوي چشمش و تمام... تا بترسد سرش را برگرداند وبه پله هاي ممتدي كه او از آنها پايين مي ايد نگاه كند و در اتاق را محكم ببندو از خانه و خيابان و شهر فرار كند و برود تا جاده جاده كه باز تكرارش ميكند در گسسته گي خطهاي سفيدش به سمت آشپزخانه به سمت لاي پنجره ي اتاق و سوز سرد زمستاني كه در چشمانش نشسته است.
اسفند هشتاد و سه
باشد که باشد
وبلاگی در باره ی ترجمه و شعر و ادبیات و سیاست و خانه و خیابان و راه های دور و چیزهای دیگر که توسط علیرضا سعادت نوشته می شود گاه به گاه .((کلیه حقوق آثار این وبلاگ برای نویسنده محفوظ است .)) ضمنا ارمیا نام پیامبری ست و نام هیچ گلی نیست