یعنی که جعبه ی فلزی مداد رنگی هایی که موریانه
جز سرد سخت همان جعبه را
از آن به جای نگذاشته
یعنی نیامدن تو
گریه کردن
گفتم که
یعنی نیامدن تو
یعنی هر شبی که می گذرد هزار ابر خوفناک دور ماه پیچیده
خیس و کشدار
خروار خروار سه شنبه را یه هیچ دوختن
گریه کردن یعنی همان دیوار
یعنی دلتنگی
یعنی زنی پیش وقاحت دستان شوهرش تا صبح بغض و گلودرد
یعنی مردی روی خطوط سفید منقطع جاده تکه تکه شده
گریه کردن
یعنی همان
مداد رنگی هایی که خاکستر شده
خیابانهایی که نیمه شب
یعنی همان نیامدن تو
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۱۱/۰۶ ساعت توسط علی سعادت
|
وبلاگی در باره ی ترجمه و شعر و ادبیات و سیاست و خانه و خیابان و راه های دور و چیزهای دیگر که توسط علیرضا سعادت نوشته می شود گاه به گاه .((کلیه حقوق آثار این وبلاگ برای نویسنده محفوظ است .)) ضمنا ارمیا نام پیامبری ست و نام هیچ گلی نیست