مرگ و مسافر

 

 

مرد مسافر هنوز باورداشت که آنسوی سیاهی شب آبادی با چینه های کاهگل و آغل های پر گوسفندش چشم به راه مسافری که اوست باشد یا حتی بسیار وقتها در همان شب تلخی که در درگیری آسمان و ستاره ها وبیابان سکوت رج رج تا مغزاستخوانش آرام گرفته بود همان شب بسیارازوقتهای همان شب فکرکرده بود صبح که بشود آبادی زیر مهربانی سخاوتمندانه ی دامنه ی کوهی که بی شک بیابان رابه آسمان نردبان شده، نشسته است و دارد به اوبه خود او که اینهمه نیمه شب ها را یا لااقل همین نیمه شب را آمده است،نگاه می کند بعد آشفته و پریشان ازخواب پریده بود وازصدایی که نمیدانست ازبرخورد پرده ی اتاقش با شیشه ی پنجره است یا پچ پچ موهوم ارواح یا نفس نفس های بی نظم اشیا،ترسیده بود هی ترسیده بود و صبح هم تمام راه خانه تا نمی دانست کجا راهیچ که نگفته و نشینده بود و سرما میخ و تیز تاهرجای کله ی سختش فرورفته بود. فرداشب صدوبیست نه  قرص خواب پنج میلی گرمی را در دو لیوان و نصف آب ولرم حل کرد و نوشید، تصمیم گرفته بود تا پشت دیوارهای آبادی هم که شده برود...

صبح مرد مسافردراتاقش نبود همسایه یی سالها بعد برای نوه اش به اشتباه  تعریف کرد که او به سفر دوری رفته است. می دانستم اینطور نبوده است اما چیزی که هیچوقت نفهمیدم این بود که دیوارآبادی رادیده است پیش ازمرگش یا نه .