اسم بازی که می آید،آنهم بازی زمستانی، حس خوبی به من دست می دهد انگارزمستان است و یک کرسی داغ و خانه ی بی بی و دیوارهای کاهگلی وسینی مسی روی کرسی،راستی چقدرتلخ ازما گرفته اند ساده بودن هایمان را، شایدهم یک شب، یکبار،یک وقتی اصلا یک شب یلدایی کنارهم جمع شدیم و بازی زمستانی مان را از سر گرفتیم.
دوست خوبم لطف کردند و مرا به این بازی دعوت کردند، اگرچه با تاخیر این امکان پیش آمدکه بنویسم اما ازشرکت دراین بازی هم... حس خوبی دارم.
2- با اینکه همیشه خود را متولد آبادان معرفی می کنم وشناسنامه ام صادرازآبادان است، پدرومادرم اصفهانی اند(البته دهاتی درهفتاد کیلومتری اصفهان) و بیشتراصفهانی ام تا هرچیزدیگرازاین بابت متاسفم وتمام سعی خود را می کنم که دیگرتکرارنشود.
3- دردوران مدرسه بدترین کلاس برایم کلاس ورزش بود و کلاس اول دبستان که بودم همکلاسی کناردستی ام، م.شاهمندی،همیشه پولهایم را می گرفت و من می ترسیدم به خانم منجمی معلم کلاس اولم بگویم(همکلاسی ام بعدها که بیست و دوساله شد به علت حمل ده کیلو هرویین به اعدام محکوم شد! باز هم ببخشید تقصیرمن نبود بخدا)
4- چندین باز درسن هفت، هشت وده سالگی به همراه پسردایی ام،عباس، سیگار وینیستون فیلترازیخچال پسرخاله ی مادرم بلندکردیم(بخوانید دزدیدیم) وکشیدیم.
5- چندبارعاشق شده ام وبازهم ممکن است،با اینکه دارم سی ساله
می شوم،مرتکب اینکار بشوم حتی اگر مثل دفعه ی اول،دریازده سالگی، معشوقم مارال شخصیت داستان کلیدرباشد!!
دعوت کردن دوستان به این بازی جسارت می خواهد اما امشب به خود جسارت می دهم وازبین دوستان صاحب وبلاگ :
آقای قدرت راستی ( با عرض معذرت)
را به این بازی دعوت می کنم، تا که شبی، وقتی، زمستانی، یلدایی حتی دورهم باشیم به بازی لبخند وخاطره وسادگی
باشد که باشد
علی سعادت
دهم دی ماه هزاروسیصدوهشتادوپنج خورشیدی
وبلاگی در باره ی ترجمه و شعر و ادبیات و سیاست و خانه و خیابان و راه های دور و چیزهای دیگر که توسط علیرضا سعادت نوشته می شود گاه به گاه .((کلیه حقوق آثار این وبلاگ برای نویسنده محفوظ است .)) ضمنا ارمیا نام پیامبری ست و نام هیچ گلی نیست