داستان مردی که نیمه شبی برفی مست به خانه رسید
این داستان مردی ست که نیمه شبی برفی آنوقتها که برف یاقوت یاقوت و ستاره ستاره یعنی تمام سطح کوچه های شیب دار به سمت باالا را هی پوشاند ه و نپوشانده بود ، به خانه رسید با بارانی سیاه و برف های نشیسته بر موهایش در جربان این داستان شما می بینید که مردی اوایل شب حدود ساعت هشت و نیم وقتی به خانه بر می گشت و برف ریز ریز و درشت درشت چه میدانم اصلا چه فرقی می کند همینطور برفی و مثل نقطه های ریز زندیگی داشت از آسمان فرومی ریخت درست همان وقتها تصمیم گرفت تا به خانه دوست نه چندان قدیمی نه که اصلا دوست جدیدش برود و بی شک شما در ادامه این داستان مردی را خواهید شناخت که با کیفی بر شانه اش نیهمه شب و برفی ببی که موازنه ی مجهول تاریکی و برف را به هم زده باشد از راه خواهد رسید و تعجب نخواهید کرد که داستان این مرد سرشار از اشکالات و غلط های املای و چاپی باشد چرا که مرد شب را در کنار دوستش با پیمانه های مرتب و در مکرر شرابی سرخ به حدود ساعت دوازده می رساند و بعید نیست که آنشب تعدادی زیادی شعر هم از مولانا خوانده باشد و درباره مضرات مواد مخدر داد سخن داده باشد به احتماال زیاد شما این اشکلات را به او خواهی د بخشید چون مرد انگار بار دو سه ماهه ی بیماری ها و آشفتی گی های خانه اش را جا کذاشته و با بارانی سیاهی که دیدید تمام سربالای چند کیلومتر را سیگار به دست و تلو تلو خوران به خانه بر گشته باشد در اینجای داستان است که برف دانه های سفید و سفید نشسته بر سطح ناهمگون کوچه ساعتها که نه برای دقایقی او را به فکر فرو می برد و برف در برابر چراغ های تیر های برق که نمی داند چرا رنگشان قرمز می شود در نیمه شبهای برفی و تمام کوچه ها آرام و انگار صاحب بی قید و شرط تمام کوچه ها خود اوست ، بر می گردد و سیگار اول را که روشن می کند همام دم البته نه یکی دو پک بعد از دستش می افتد از همین رو تمام بقیه ی راه را در تمام آن مدتی که سیگار بعدی را روشن کرده است و دانه دانه دانه برف سفید او را آرام به سمت بی سمت خانه که نمی دانم جایی می برد با تمام توان در بین دو انگشت اول یعنی اشاره و آن دیگری محکم نگه می دارد تا به خانه برسد یا نرسد سیگار تمام شده را بر خاک نه بر برف سفید ریز بیندازد و تمام
درست در همین جای داستان مرد به خانه می رسد و تمام سلول های تنش از مستی مفرطی یله و رها شده می ماند حالا در پایان داستان مردی را می بیننید پر از غلط های املایی که خیس و برفی و خوشبخت بله درست خوانده ایئد و این لغت غلط املایی نبوده اس، به خانه برگشته است.
باشد نه ؟!
وبلاگی در باره ی ترجمه و شعر و ادبیات و سیاست و خانه و خیابان و راه های دور و چیزهای دیگر که توسط علیرضا سعادت نوشته می شود گاه به گاه .((کلیه حقوق آثار این وبلاگ برای نویسنده محفوظ است .)) ضمنا ارمیا نام پیامبری ست و نام هیچ گلی نیست