دلهره
تمام بیست و هشت دقیقه ی بعد از ساعت یازده را
صرف کلنجار رفتن با وخامت سرد کلمات می کنم
روزی
قلب خیابانی را
در شهری
مثل دلهره
پیچ خواهم خورد
و همه ی ترانه هایی را که در زندگیم دوست داشته ام
با کلماتی روی کاغذ
برای شما می نویسم
بعد
فکر می کنم
به زبانی که ترانه ها را بنویسد
بی آنکه درکلافه گی اصوات و ابهام آوازها
لغت کم بیاورد
آه
می کشم
دستهای یخ کرده ی مردانه ام را روبه نیمه شب
نماز
نماز صبح را
قبل از فاصله ی چشمانش
با زمستان هفت سال پیش
در اضطراب آخرین
قرض خواب
که دیشب خورده ام
می لرزم
گاهی فکر می کنم
شاعر شدن
وظیفه ی مجهول همان
دقایق و سرگیجه هاست
در تکه های همان آینه ی پریشبی
بعد
لباس چرمی سیاه سنگینم را
می پوشم
که تا صبح
از کوران خوابهایم
قلبم
منجمد
نشود
حالا بلند می گویم
باران
باران
باران
تا از تکثر کلمات مرطوبم
اتاق
شرجی شود
چقدر دلم می خواهد
که
شعر عاشقانه ای بنویسم
صبح می شود
به قسم دوازده ساعت و
دوازده خروس
اتاق خشک
چشمانم خشک تر
روزی
پیچ می خورم
خیابانی را ...
وبلاگی در باره ی ترجمه و شعر و ادبیات و سیاست و خانه و خیابان و راه های دور و چیزهای دیگر که توسط علیرضا سعادت نوشته می شود گاه به گاه .((کلیه حقوق آثار این وبلاگ برای نویسنده محفوظ است .)) ضمنا ارمیا نام پیامبری ست و نام هیچ گلی نیست