یک شعر دیگر که هیچ
( به خودت )
نفس که می کشی
گره خورده ای در سرخ ِ صبح و روشن ِ خواب
هنوز به درختان پارکی دور در خواب
راه می روی
و قیر سختی زیر پاهایت
تر می شود
تو نیستی و در گورستانی دورتر
یک شب ترس و بی سپیده را با مردگان همبسترِ خواب
خواب
خواب می شوی
در ترشحات لزج متعفن سینه های فاحشه ای
به روسپیخانه ای نزدیک
گره می شوی و در لرزش شرم آور زمستانی اینچنین
تا صبح راه می روی
بیرون
برف می بارد و تو هی حرکت آرام ابرویش را تا ماه سُر می خوری
بیست و سه هزار کیلومتر آنطرف تر
در ارتعاش متعفن دستان مردی
به خواب می رود و
سیزده بار
زن تر شده است امشب
چشمت در قهوخانه ای یا نمی دانی
چیزی شبیه صبح چهارشنبه
همه ی بیکرانی چشمان عاشق دختری را
میان دستان همان پیرمرد قهوچی
استفراغ می کند
و ادامه ی موزون اندامش را با دستهایت (همانهایی که هیچ )
در سطل آشغال اتاقت مچاله می کند
حالا با افتخار مدرک دکتری معماری صادره از دانشگاهی در پاریس را
به دیوار اتاقت
میخ می کنی
تا خود صبح به پنجره درس پرده می دهی
و صبح
عکس نیمه عریان زنی سرخ پوش
به دنباله ی ناخن هایت سنجاق می شود
بعدها
برایت تجویز می کنند یک پاکت مرگ موش بعد از هر شب بیداری و شعر
و تو درمان می شوی
به یمن فراموشی
باشد که باشد !
وبلاگی در باره ی ترجمه و شعر و ادبیات و سیاست و خانه و خیابان و راه های دور و چیزهای دیگر که توسط علیرضا سعادت نوشته می شود گاه به گاه .((کلیه حقوق آثار این وبلاگ برای نویسنده محفوظ است .)) ضمنا ارمیا نام پیامبری ست و نام هیچ گلی نیست