چقدر دلم برایش تنگ شده بود...

 

صمد بهرنگی

 

 

از فتوحات ماتم گرفته ی  شهر ها چیزی بلد نبود

همراهش کیف کوچک تلخی بود

پر از اوراق سکوت روستای مادریش

در مورد وسعت مهربان دستانش

حرفهای زیادی گفته اند

قصه های  آرام ش

بعضی وقتها

 تا دشتها و درختزاران بیشمار

ادامه داشت

و می گویند

همراه ابدیت رودخانه ای

تا بغض سرزمینم رفته است

 

باشد که باشد