من
یادگاری های به کناره خشکیده ی یک دریاچه ی دورم
عصر دوشنبه ای ابری
درگیری ِ آفتاب نیمه مرده را
با دستهای آفتابگردانی تازه بالغ دیده ام
برادر بزرگم را با سکوت و چخماق
به دیوارهای تاریخ تلخ سرزمینم دوخته اند
در جنگی آرام ، آرام
(مثل تیک تیک مدام دندانهای سرما زده ای سگی )
یک روز هم از برخورد بی معنی آفتاب و بیابان
رنگ پریده و ترسان
به شهررسیده ام و
صدای پای مرا
جیرجیرکها
غنیمت فتح صبحگاهشان می دانند
حتی یکبار عاشق هم بوده ام
و بی تابی کوچه های نیمه شب شهری را
ویلان شده ام
بکارت پلاستیکی ِ باغهای زیر نایلون را
در گلخانه های سالهای پیش گشته ام
به جرم اتفاق نیفتاده ی صبح های پنجشنبه
ابد کشیده ام
در زندان بی ملاقاتی ِ انسان
همین
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۷/۳۰ ساعت توسط علی سعادت
|
وبلاگی در باره ی ترجمه و شعر و ادبیات و سیاست و خانه و خیابان و راه های دور و چیزهای دیگر که توسط علیرضا سعادت نوشته می شود گاه به گاه .((کلیه حقوق آثار این وبلاگ برای نویسنده محفوظ است .)) ضمنا ارمیا نام پیامبری ست و نام هیچ گلی نیست