من

 یادگاری های به کناره خشکیده ی یک دریاچه ی دورم

عصر دوشنبه ای ابری

 درگیری ِ آفتاب نیمه مرده را

 با دستهای آفتابگردانی تازه بالغ دیده ام

برادر بزرگم  را با سکوت و چخماق

 به دیوارهای تاریخ تلخ سرزمینم دوخته اند

 در جنگی آرام ، آرام

 (مثل تیک تیک مدام دندانهای سرما زده ای سگی )

یک روز هم از برخورد بی معنی آفتاب و بیابان

 رنگ پریده و ترسان

 به شهررسیده ام و

صدای پای مرا

 جیرجیرکها

 غنیمت فتح صبحگاهشان می دانند

حتی یکبار عاشق هم بوده ام

 و بی تابی کوچه های نیمه شب شهری را

 ویلان شده ام

بکارت پلاستیکی ِ باغهای زیر نایلون را

 در گلخانه های سالهای پیش گشته ام

به  جرم اتفاق نیفتاده ی صبح های پنجشنبه

 ابد کشیده ام

در زندان بی ملاقاتی ِ انسان

همین

 

 

 باشد که باشد