سفرنامه ی شهرکرد

خاک

 

 

تلفن.

بابای نیما مرده است.

آواز استاد شجریان ، ظهر ، عصر ، شب و ترمینال.

اتوبوس ، موزیک و دلداری های شما.

صبح ، خانه ، نه نه ، آقا ، الهام خواب و زنگ موبایلش که برای نماز بیدار شود و نمی شود.

صبح ، راه ، شهرکرد، نسیم خنک

صبح ، مسجد

صبح ، مسجد

صبح ، مسجد

ظهر ، گورستان

ظهر ، قرآن ، من ، نیما

ظهر ، اشک

ظهر ، اشک

ظهر ، اشک ، مرد ، اشک ، خاک ، قرآن

عصر، شهرام ، مسلم ، شیر سنگی

عصر ، شهرام ، سر قنات ، نیما ، خاک ، خاک

عصر و عصر بعد که نورخورشید بر سطح روشن آب بخورد ودر ادامه ی هزار ساله قنات آب باشد و سه تارکه کور می شوی در آشفتگی عصر، عصر هایی که در راه مانده است ...

آی از صدای آب ، لق لق و قنات ِ نیمه ی بیابان چه می دانی ؟ آن طرف تر نیما بر کنار خشک تکه های خاک نشسته بود و اشک اشک غریب می چکی از چشمانش !

راستی ! من فهمیدم که الاغها از راه که می رسند و تشنه اند باز هم دقیقه ای خیره در چشم بیابان گم می شوند و به صدای سه تار گوش می دهند ، سه تار اما امتداد بیابان های توست آقا بیابانهایی که رانده ای برآن گذشته ای و رسیده ای رسیده ای که خاک ،خاک با پیکر محزونت ... اصلا بگذار با تو سخن گفته باشم و تمام ، بگذار از تو سخن گفته باشم و خاک ، نه خاک که دورمی شود و بی کلمه بی کلمه ، همانطورکه شیخ گفته بود بر کران آب روشن قنات سوگوارِ دستانت

و من اشک هی اشک می شوم در چشمان تو خیره که می چکد چه کسی از میان شما کدام می داند غریو باد و بیابان و آب و قنات گره در گره ی سه تار چیست ؟

سکوت کنیم سکوت کنیم دیگر بار این من و این خاک و این هیچ .

همین را گفته بودی نه ؟

 

شما هم بر ای من و نیما نوشتید :

 

نشسته بر قایق مرگ با لبخندی مهربان بر لب

دور می شود

آرام باش فرزندم

هرگز ترک ت  نمی کنم

سرودی بود که می خواند

 

 

باشد که باشد