می خواستم سفرنامه آرامگاه  جناب شیخ را بنویسم ، نشد ، باشد وقتی که بشود

سفرنامه ی دیگری را نوشتم و ننوشتم :

 

 

                                 سفرنامه

 

 

گاهی هم پیش می آید که ندانی کجا مانده ای جا مانده ای و هر چه سرگردان و نیمه شب از خیابان هایی که هیچ ، بگذری باز نتوانی چین ِ نشسته بر پیشانی و سکوت خیمه زده بر دلت را لااقل بشکنی که کسی ، چیزی ، مثل این جا مدادی بدخُلق و این سردردی که شده وبال جانت را ببینی و بعد هم به قول فروغ فرخزاد فریاد بزنی " آه من بسیار خوشبختم " شاید هم عصر دیروزی بشود یک وقتی بی نفس و ساکت مثل آن دو روسپی کنار خیابان شهرکرد که باد سردی انگار نه انگار هنوز از شهریور دانگی مانده در آن می وزید ، حتی با خودت هم حرف نزنی ... بعد سیگار می شود دستانت و هی دود می کشد از مغز استخوان بی درمانت و می رود تا سیاه تونل تا سیاه عصر تا شیب تند جاده و ماه آنسوی کوه سیاه و یا درد انگشت پای قطع شده ی پدر نیما که حالا مانده است درد می کند درد سالهای بسیاری که با او بوده و آنقدر درد دارد که حتی حالا بعد از اینکه  همه  ی پایش را هم قطع کرده اند باز انگشت نداشته اش درد می کند مثل تو و اعصاب در هم و بر هم سرت که تیر می کشد  چند سال گذشته است آقا ؟ از آنروز که چهارلیتری بنزین به دست ایستاده بودی کنار آتش و دستانت خیس بنزین و چشمانت نمیدانم خیس چه ، به رفتنش خیره مانده بودی ، گُر گرفته ای؟ بعد هم که پایش را گذاشت روی پدال گاز و فرو رفت در جاده و خط ممتد وسطش و یک شب دیگر از همین شبها  که بار اولت نیست بار اولت نیست که اینطور  مثل دیوانه ها شعر می خوانی و نیما می گوید که انگار یکهو دلش خواسته باد خوبی به او بخورد ، چه فرق می کند ترمز ا بی اس روی ماشین تان باشد یا نه فقط این مهم است که یادت رفته بگویی به او که لعنت به تو که باغ نزدیک پل زمان خان را  برای دادن ِ اصلا طلب ِ کدام طلبکار ک.. .نشسته ای فروخته ای و به او بگویی حالا بعد از اینهمه که گذشته و نگذشته آمده و نیامده اینهمه کیلومتر کیلومتر و راه راه از تهران راه افتاده اید و آمده اید و بگویی که حالا من دود خاکستری استخوانهایم را و چشمان شیرین را و تو سکوت بعد از ظهر ها و لبخند او را که رفته است و پدرت مهربانی دور دست دستان بزرگش و موهای یکوری سیاهش و کت و شلوار سرمه ای راه راهش را ، کجا ؟ کجا با نسیم خنک ِ کدام رودخانه که بر زمین باغ و موهای من و دستان تو و دل پدرت می وزید ، ببریم ؟ هی نیمه شب می شوید و بیابان و چایی ، هی نیمه شب می مانید و جاده و ماه ، و تو چیزی دور ، کمی دور تر در گلویت درد می شود و تکیه می دهی به ماشین و به ادامه نیمه شبِ درختان کشیده در خیابان نگاه می کنی و اصلا  هیچ نمی گویی.

چه داشتی می نوشتی که کار به اینجا کشید ؟ برو اول نوشته دوباره بخوان و بیا و یک سیگار روشن کن و نوشته ات را  بگذار در صفحه ی سفید وبلاگت و بعد هم برو بخواب برو بخواب نمی خواهد سفرنامه ی شهرکرد بنویسی ازاستاد  مسلم و جاودی خوشنویسی اش و بزرگواری چشمانش هم نمی خواهد حرفی بزنی از زنبور های زرد کوچکی که زبانت را نیش زدند هم هیچ نگواز سنگ بین الحرمین که استاد  می تراشید حرفی نزدن حتی  انارهایی که از باغ چیدی و درختان سنجد هم نگو فقط آرام باش ، حتی نمی خواهد بگویی به آنها  که من آنقدر که شما فکر می کنید  نیستم رهایم کنید ، هیچ نگو ، برو

 

 

باشد که باشد