۱۲۰
۱۱۹
۱۱۸
.
.
.
پرستار فکر کرد او خوابیده است و همینطور که داشت کیسه سرم را عوض میکرد به پرستار دیگر گفت : چقدر هم با ادبه وقتی اوردنش داشت مثل لوله ی آتیش نشانی از بینیش خون میومد به من سلا م کرد ! پرستار دیگر خندید و چیزی روی پرونده ای که در دست داشت نوشت ، او همانوقت فکر کرد دارد ده بار مینویسد : «این مرد ادب دارد» و سرش گیج رفت و چشمهای بسته اش را محکم روی هم فشار داد .
بازپرس فریاد کشید: حرومزاده ی قرتی بلایی به سرت بیارم که به خر بگی ارسطو و او سرش گیج رفت و چشمهایش را روی هم فشار داد ، تازه برادرش رسیده بود آرام چشمهایش را باز کرد و دستش را دراز کرد که با او دست بدهد ، انگار رگی که سرم به آن وصل بود کشیده شد و دستهای برادرش چه کوچک و گرم بود همیشه وقتی با او دست میداد نظرش به این موضوع جلب میشد برادرش که هشت سال از او بزرگتر بود چرا اینقدر دستهایش کوچک بود؟ دستهای ابراهیم هم کوچک بود و از بس پشت دستهای ابراهیم کوبیده بودند کبود و متورم شده بود این بود که وقتی ابراهیم دستش را جلو آورد که با او دست بدهد حس کرد رگ متورم پشت دستش تیر میکشد و تند دستهای او را گرفت و تلخ گریه کرد ابراهیم عینکش را برداشت چشمهایش را که خیس بود با پشت دست پاک کرد و گفت : بیخیال ، یه روز بادبادکهامون رو تو آسمون همین شهر پرواز میدیم حالا میبینی ، بازپرس با پشت دست محکم زد توی صورت ابراهیم و عینک ابراهیم پرت شد روی زمین و او فکرکرد: صد بار گفتم یه بند عینک بخر که عینکت اینجوری پرت نشه رو زمین و ابراهیم خندید و برادرش دستش را آرام گذاشت روی صورتش و چشمهاش خیس بود با پشت دست چشمهاشو پاک کرد و گفت : باز چی شده از چیزی ناراحت شدی ؟ اصلا نمیخواد هی بری تهران میری باز دوستات و اون دانشگاه لعنتی ... بازپرس کشیده محکمی به او زد و گفت : بیا اینم لیدرتون آقای ابراهیم ... مثل موش شده مرتیکه قرمساق ! مرده حالا داد بزنه اون دانشگاه لعنتی رو که شما توش درس میخونید باید درشو گه گرفت ! آفتاب تیز میتابید و بالای در اصلی دانشگاه نوشته بود :«دانشگاه تهران نماد آموزش عالی ...» خواست داد بزند که سرباز با لگد کوبید به کمرش وخم شد ، برادرش خم شد و صورتش را بوسد و تلخ خندید و گفت : خیلی چاکریم !
عطسه ای کرد و رگه ی زرد رنگی از چیزی شبیه خون سر خورد از بینیش پایین و برگشت نگاه کرد دید روی لباس سرباز هیچ اسمی نوشته نشده و پر از حس خفقان آور انتقام شد ، بازپرس امد جلو ایستاد و گفت : چقدر هم مودبی بچه قرتی هر بار میارنت سلام میکنی که چی ؟ میخوای روی مخ من کار کنی ک... و بعد هم روی پرونده جلو دستش چیزی نوشت و او فکر کرد دارد صد بار مینویسد «این مرد ادب دارد » و سرش گیج رفت و لبه ی تخت را محکم گرفت : پرستار به برادرش گفت : بگید دکتر اورژانس یه خواب آور براش بنویسه بزنه بخوابه و برادرش میدانست او از اینکار بدش میاید برای همین این پا آن پا کرد تا پرستار برود و بعد آمد نشست روی صندلی کنار دستش واز او پرسید که چیزی نمیخواهد ؟ و او با صدایی که انگار از ته تمام چاهای دنیا می آمد گفت : واکمن منو میاری با نوار پدر خوانده ؟
داشت صبح میشد کیسه های خالی سرم و کیسه خالی خون ، کیف قهوه ای چرمی خالی و تک پوش زرد راه راه ...
در راه برگشت داشت به دستهای کوچک برادرش نگاه میکرد که روی دنده ماشین مکث کرده بود و فکر کرد چند بار دیگر باید اینهمه راه را برگردد...
از برادرش پرسد که سیگار دارد یا نه و برادرش نخ سیگاری به او داد و فندک ماشین را فشار داد داخل فندک چند لحظه بعد از جا بیرون پرید و افتاد کف ماشین و هر دو خندیدند!
باشد که باشد
وبلاگی در باره ی ترجمه و شعر و ادبیات و سیاست و خانه و خیابان و راه های دور و چیزهای دیگر که توسط علیرضا سعادت نوشته می شود گاه به گاه .((کلیه حقوق آثار این وبلاگ برای نویسنده محفوظ است .)) ضمنا ارمیا نام پیامبری ست و نام هیچ گلی نیست