چیز خاصی نیست

 

 

همه ی خیابان خط ممتدی می شود و تند می گذرد از جلوی چشمم ، بیرون چیز غریبی گلوله و سخت گلوله و آهن انگار می نشیند در گلویم و دستهایم بوی درخت گردو می گیرد . از دور صدای آواز مردی در آفتاب سرخ یک روز مرداد به گوش می رسد و آواری از خون انگار از درختان چنار فرو می بارد ، تو بوی همیشه گی ات را می دهی و من فکر می کنم به لباسهای قهوه ایت وقتی دوباره نفس نفس نفس زنان ازکوچه بالا می آیم باز هم یک لیوان آب نمی شوی و آتش می آید چون سوت قطاری در سرم از چشم تا درد از چشم تا دوردست اعصاب گُر گرفته ام ، فرار می کنم از همه ی آنچه می دانم و نمی دانم و آفتاب انگار نه انگارکه من چقدر خسته ام می تابد ، باز گشته ام با دلهره ها و خستگی هایم درست مثل آن وقتها شده ام به همان دیوانگی و ذهن آشفته ام انگار نه انگار که پنجشنبه است ، نمی دانم اصلا دنبال چه می گردد باید باور کنم که چند روز دیگر از حریم سی سالگی از ممنوع شعر گفتن از اتفاق به احتمال زیاد  دیوانگی رد می شوم و بعد باید مچاله و صبور مچاله و آرام همینطور که امروز دیدی بنشینم کنار اتاق کارم تا شیخ ، شیخ ، شیخ حسن خرقانی بیاید گلویم را بگیرد و با من از درختان و آفتاب و خلاصه در خورشید شدن حرفهای بزند و نزند و ببرد و نبرد ، تا نفس نفس دود شود در هوای شرجی شهرم ، خانه ام ، اتاقم همین اتقاقی که اینهمه در آن غریبه همین خانه که تا به این حد در آن گیج همین شهری که تا به این اندازه درآن غریب ، غریبه مانده ام ، بمانم .

صدای آوازیست بی شک دور و دور تر که می خواند با من ، هوای آوازی به سر مثل او که امروز ظهر معلوم نیست کجا رفته بود تا زود برگردد و من دراز به دراز روی مبل جلوی باد کولر هی نگاه کردم به در که بیاید و نیامد ، دروغ گفته بود گفته بود زود برمی گردد اما زود بر نگشت و نمی دانست من امروز چقدر خسته ام و چقدر دلم می خواهد تا برایش هیچ حرفی نزنم و هیچ کدام از حرفهایش را نشنوم فقط باشد...