شکل مردن
شکل مردن
برای نیما غفاری که بداند !
خیابان مثل اینکه خیس شده بود از بارانی که تازه انگار بند آمده باشد و من فکر می کردم زمین زیر پاهایم لیز می خورد و می رود. بیرون ، در پیاده رو ، حتی کنار جدول خاک و دوده گرفته و آنوقتی هم که از خط عابر پیاده می گذشتم بوی بیمارستان دیگر نبود و انگار اصلا بوی هیچ چیزی نبود تازه فهمیده بودم که صدای ماشین ها را که هیچ صدای حرف زدن مردم و وزش باد را هم که حالا بهار شده بود و هی باد می آمد ، نمی شنیدم . خیابان آشنا بود ولی هرچه فکر می کردم یادم نمی آمد کجاست انگار یک جایی نزدیک خانه ی قدیمی پدریم بود همان خانه ی که بچه که بودیم وقت گردو که می شد دایی می آمد مرا سوار موتورش می کرد و می رفت تا راه از هجوم سکوت و صدای موتور پر شود ، آنوقتها هم پیش می آمد که هیچ صدایی نمی شنیدم و فکر می کردم دارم خواب می بینم اما اینبار دیگر طولانی شده بود شاید یک ساعت شاید هم یک روز یا یک هفته یا یک سال یا شاید هم صد هزار سال بود که از در بیمارستان سرم را انداختم پایین آمدم بیرون و راه افتادم ، پیاده رو تا آخر خیابان را رفتم و انگار سیصد سال طول کشید تا از یک طرف خیابان رفتم آنطرف که باد برگ های درخت چنار را تکان می داد ولی هیچ صدایی نبود و من همان موقع بود که تصمیم گرفتم اگر نمرده بودم برای همه بگویم که مرگ آنقدرها هم سخت نیست فقط تنها ایرادش این است که وقتی مرده باشی سیصد سال یا شاید هم سیصد هزار سال طول می کشد بروی آنطرف خیابان و بدتر اینکه هیچ صدایی نمی شنوی.
پسر بچه ای وسط بلوار روی نیمکتی که اندازه ی خودش بود نشسته بود و به من نگاه می کرد که صدای باد را نمی شنیدم و داشتم با خودم کلنجار می رفتم و هر وقت هم که بر می گشتم پشت سرم را نگاه کنم یک خیابان دیگر بود . فکر کردم این عقوبت کارهای بدی ست که وقتی زنده بودم انجام داده ام و خدا مرا درگیر خیابان ها و پیاده رو ها و خطوط عابر پیاده کرده ، آنهم بدون اینکه چیزی بشنوم یا ببینم یا بخوانم جز درختان انگور که گوشه و کنار مزرعه که نه کنار به کنار مزرعه آرام گرفته بودند و خوشه های رسیده ی انگورشان را زیر شاخ و برگهایشان پنهان می کردند این را دیگر باور نمی کردم یعنی راست بود ؟ داشتم مجازات می شدم حتی اینجا ، در مزرعه ی انگوروکمی دورتر که جاده می گذشت بی آنکه چند ساعتی یکبار هم ماشینی از آن بگذرد ، باد که می پیچید و هیچ صدای از وزش باد که نبود همه جیبهایم را گشتم و نبود برای همین هم جلوی دکه ی روزنامه فروشی با فندک آویزانش سیگاری روشن کردم و تصمیم گرفتم اگر نمرده بودم برای همه بگویم که وقتی مرده باشی می توانی سیگاری روشن کنی بدون اینکه اصلا فکر کنی کی و کجا سیگار خریده ای یا اینکه اگرکبریت هم نداشته باشی می توانی آتش بزرگی روشن کنی فقط صدای خرد شدن تکه های چوب خشکیده در شلوغی ِ شعله ها را نمی شنوی و ....
حس کردم دارم مثل آدم هایی که تب دارند هذیان می گویم انگار همه چیز کنده می شد و خاکستر می شد در آسمان حتی داشتم شک می کردم به حرف و اینکه هذیان را با کدام ز می نویسند .
بیرون بوی بیمارستان نمی آمد و فکر می کنم حدود ساعت سه صبح بود که چشمانم را باز کردم ، تلوزیون روشن بود و زنی به احتمال زیاد به زبان فرانسه اخبار می گفت .
نمرده بودم .
وبلاگی در باره ی ترجمه و شعر و ادبیات و سیاست و خانه و خیابان و راه های دور و چیزهای دیگر که توسط علیرضا سعادت نوشته می شود گاه به گاه .((کلیه حقوق آثار این وبلاگ برای نویسنده محفوظ است .)) ضمنا ارمیا نام پیامبری ست و نام هیچ گلی نیست