نامه به آرش صالحی را اینجا نوشتم که مطمئن شوم میخواندش . اگر نخواستید نخوانیدش . ببخشید

 

نامه به آرش صالحی

 

 

امشب به اندازه ی تمام جاده های زمین ، تمامشان حتی آنهایی که درکوره راهی  دوردست ترین روستاها را به هم میرسانند ، وقتی که شب است و می آیم عکسهای قدیمی مان را نگاه میکنم ، دلم گرفته است . از این خانه از خیابانهایی که با هم ماشین خاموش را هل دادیم و حتی به اندازه ی همه آهنگ های که گوش میدادی ، دورم ، خسته ام ، دلتنگم و اصلا نمیخواهم عکس های تازه ای را که برایم فرستادی نگاه کنم ، چشمانت و لبهایت و آن موهایی بلندت را که بسته ای انگار نمیخواهم نگاه کنم میخواهم گریه کنم به تو چه مربوط ، تو چرا خودت را نخود هر آشی میکنی اصلا مگر من گفته بودم آنروز که زلزله آمد بیایی برویم تا صبح بگردیم خیابانهای شهر را و تو فکر میکنی من باید با دکه ی روزنامه فروشی سر آریا شهر چه کنم ؟ ها؟ چه کنم حالاکه نیستی و هر نیمه شب که از آنجا بگذرم باید بوی سیگار برگ بیاید و تو ایستاده باشی با آن خنده ی مسخره ات و دلم بخواهد بزنم با مشت زیر چانه ات و بغلت کنم و گریه کنم و هی بگویم مرا در این شهر غریب گذاشتی و کجا رفتی آرش ؟ مگر من چند بار طاقت دارم سیگار دیگری بپیچم و قطرات اشکم خیسش کند و تو نباشی که مثل کسی که انگار از قحط برگشته پک های عمیق بزنی به سیگار و باز بگویی یکی دیگر بپیچ و من باز یکی دیگر بپیچم و باز یکی دیگر و باز یکی دیگر و نصف شب که میشود روی میزم پر از سیگار هایی که تو نکشیدی باشد و خودم باشم و خودم و این بعد هم زنگ بزنی بگویی تصادف کرده ای در اصفهان مانده ای و من بفرستمت خانه ای برادرم اصلا کی به تو گفت بروی با آن قیافه ی مثل درختت مگر همینجا اندازه ی کله ی لانه گنجشکی تو جا نبود حالا من میمانم و خیابانهایی که حسرت یک نیمه شب دیگر با تو و آن تاکسی نارنجی  و یک پاکت سیگار و یک بار دیگر که دور است آنقدر دور که تاریک و محزون روستای دوردستی در انتهای کوره راهی ، به هم وصل میکند . همانقدر دلم گرفته است .

 

باشد که باشد