雨から始まる詩

雨がポチョッて額に落ちた
体の熱が一変に吸い取られて
一粒しかない雨粒が膜になった
人は弱い弱いもの
たかが一歩が怖くなる
何で? 傷付くのが怖い?仲間意識?
誰も教えてくれない人生
私だけの人生 あなたとの人生
頭でっかちになりそうだから この辺で今日はストップ
動いて考えて動いて休んで
きっと大丈夫 ね、笑っていよう 真剣に。
あったかい太陽の お布団に きっと出会える
そこで何を歌おうか?
ここにある一本を信じて
ここにある 素足のままで
ほら、ノックが聴こえる(^o^)
天使が来たよ

 

 

 

به گاهِ از سرگيري ِ بارش بارانها

 

باران كه سرمي گيرد و مي بارد تمام

قطره قطره كه مي شود و با خود مي برد گرماي تنش را...

باران باران ،خيمه مي شود، همه جانش را

آنك رنجور و آرام انسان ، رنجور و آرام

مي رود و تنها مي رود و ترسي غريب در دلش

اين هراس سرد از كجاست ؟ از خنجري كه شايد  همراهان بر گُرده اش بنشانند ؟

هيچش جز اين نياموخت زندگي ، هيچ

 

سراسر زندگي من ، سراسر زندگي تو، جز اين چه بود

و در اين حوالي هر سلام ، خشك خواهد شد و فرو خواهد ريخت همچون ساقه ي علفي ، زرد

آرامش كه فرو خواهد ريخت ، قرار كه خواهد گريخت 

بي شك زندگي درگذر خواهد بود با لبخند تلخي بر لبانش سنگين و آرام

 

و مي نشيد در سكوت بر ميانه ي فرشي گستره در مركز حيات

از آنجا به راستي ، ترنم كدام آواز مي گذرد ؟

چه كس به رقص به پا خواهد خاست

چه كس پابرهنه و خيس  خواهد گذشت

گوش كن صداي پايي مي آيد ، صداي پا

فرشته ، فرشته اي در راه است