順徳院御製

百敷や
古き軒端の
しのぶにも
なほあまりある
むかしなりけり

 

 

امپراتور جونتوکو

 

اینجا صدها سنگ و سنگ

حصاری کهنه ساخته بر حریم خانه ی قدیمی

و چه بسیارند

درختان سرخس روییده در اطرافش

خاطرات دور من اما  فراوانتر ، فراوانتر

 

سفرنامه ی سنقر (یک)

 

 

تازه که یکشنبه با سوز سوز سرمای زمستانیش شروع شده بود و راه های دور همان راه هایی که به زمستانهای زیادی برای  دیدنش آمده بودم و  نیامده بودم ، اینهمه را که همه  می دانی و سفرنامه ام را باید با شرح دقیقه دقیقه ها که سالها سالها گذشته بود و هم ساعت ساعت ها که به چشم بر هم زدنی صبح شده بود ، صبح شده بود واحساس کرده بودم چقدر ساکتم  و تمام استخوانهای تنم درد میگرفت وقتی همه حرفهایم کلمه کلمه که هیچ می شد و نمی شنید حالا هم نوبت توست ؟ نمیدانم حالا هم نوبت توست تا نشنیده بگیری و بروی هی دورتر مثل همین اتوبوس که یکشنبه ساعت نه شب یکسر باران و خیابانهای تهران می رفت و تمام میشد تا ترمینال غربش ، راه افتاد و دور و دورتر تا جاده های سرد که همه زمستانهای زندگی من است یا همه زندگی ی زمستان من ، نمیدانم حالا باز هم خوب فکر میکنم ساعت از چند گذشته بود یادم نمی آید و کوچکتر می شوم داخل صندلی و فرو می روم تا گم شوم با همه ی جاده ام و همه ی شهرهای سر راهم از قزوین و همدان و اسد آباد و هیچ جاو کوهستان یخ زده و هجوم باران و سفید برفهای کنار راهم تا خود شهری دور در دامنه ی دیگر  همان کوهی که همدان یکطرفش خوابیده بود مثل همیشه !

سنقر شروع شد با تاریکی چراغهای خیابانهای کوچک و ساکتش ، مثل من . بعد هم که احسان منتظر بود سر میدان اصلی شهرش ، روستایش ؟ خانه اش ، هر چه اش که من نمیدانم ، همانجا که می ماند این روزها و ازدواج میکند با دختر همسایه شان تا خاطرات و نمیدانم چه های بهاره را فراموش کند و بشود استاد دانشگاه ، تلخ ؟ نه شاید هم آرام و ساکت مثل من در دود خاکستری یا نمیدانم چه رنگ تریاک در عصر یخ بسته ی شهر کوهستانی ، رسیدن به سنقر اینطوری که گفتم بود.

خوابم نمی آمد پدراحسان که امده بود نشسته بود آنجا روبروی من و صبح را با سیگار شروع کرده بودیم من و پدر احسان و من میام حرفهای او داشتم به تو که گفته بودی ، یک کلمه گفته بودی : نرو. و من رفته بودم و یاد او افتادم که سالها نه قرنها پیش گفته بود : نرو  و خودش رفته بود اسفند ماهی و زمستانی با همین هواپیمایی که در دوردست آبی آسمان خط سفیدی هم برای من نگذاشته بوو و فراموش شده بودم در راهی دور در راه هایی دور درست مثل او گفته بودی ، نرو و من داشتم فکر میکردم حالا نوبت توست که بگویی ...

بعد سیگار کشیدیم و نیم رو خوردیم و حرف زدیم و پدر رفت و من احسان بسیار گفتیم و هر کدام حرف که میزدیم کلمات بر لبهایمان و بود دستهایمان در کنار هم و چشمانمان به چشم هم و در سرهای سنگینمان روزها بود که می گذشت و اصلا نمیدانستیم چه می گوییم و و ساعت ده صبح شده بود .

بعد هم خوابیده بودیم و ساعت سه بعد از ظهر شده بود و من به تو گفته بودم که رسیده ام اینجا شاید تنها جایی باشد که میدانم کجاست و تو گفته بودی کار خوبی کرده ام که به تو گفته ام که رسیده ام بعد هم برایت دو بیت شرع گفته بودم و تو هم پرسیده بودی که این شعر ها از خودم است یا نه و من هم گفته بودم که برای تو گفته ام و تو هیچ نگفته بودی مثل او که هیچ نگفته بود ومن داشتم بازدر سرم یک کلمه نرو گفتن تو مانده بود و تمام .

بعد بیدار که شده بودیم عصر بود و بعد هم شب بود و حرف و فردایش هم کار بود و عکس و نگاتیو و خانم احسان که تازه فهمیدم اسمش اکرم است و بعد رفتیم مزرعه ی یخ زده و کندو های خوابیده ی زنبور ها رانگاه کردیم و امدیم پیش سگهای نگهبان نشستیم تا شب شد باز شب شد و بازاستخوانهایم درد گرفته بود  و تو داشتی می گفتی نرو ، یک کلمه....

 

ادامه دارد!!!

 

باشد که باشد که باشد