سفرنامه ی اصفهان در یک روز پاییز ی
دوشنبه ملال آورو طوسی ازراه رسیده بود و داشت فکر می کرد اگر امروز هم بگذرد می شود یازده روز که اصلا درختهای پارک را هیچ بادی تکان تکان که هیچ تکانی هم نداده است روی میز پر ازپاکت نگاتیوهایی بود که از نوبت انجام کارهایشان هزار روز که نه انگار هزار سال گذشته بود ، اتوبوس تا اصفهان را شش ساعته رفت و وقتی داشت از خیابان قدیمی محله ی پدری می گذشت کسی از خیلی دورتر به اسم کوچک صدایش کرده بود و او یاد زمستان افتاده بود زمستان بیست و دو سال پیش که از همین کوچه صبح به صبح با انگشتان یخ کرده پاهایش و کیف مدرسه ی قهوه ای اش می گذشت دوشنبه ی ملال آور و کیف سیاهش بر دوش از اصفهان که برگشت آنقدر آرام بود که فکر کرد حالاست که قلبش از کار بماند بماند و همه چیز بچرخد بیست و دو سال تا زمستانهای سرد هفت سالگی و موهای سیاه پدرش که آنوقتها جوان بود و اینطور از در که وارد شد همه جلوی پایش بلند شدند سفری افطاری ، سفره ی مراسم درگذشت کسی بود و هر چه فکر کرد اسم آن شخص را به خاطر نیاورد بامیه های زرد سبد های سبزی و خیابان بزرگمهر اصلا باعث نشد دلش بگیرد و همینطور پدر آمد روبرویش نشست و سرش را برد نزدیک گوش برادرش که نشسته بود کنار دستش از ماشین جدید ش حرف می زد و گفت :آقا چقدر لاغر شده ! برادرش هم سرش را آورد نزدیک و گفت : اینروزا حال و احوالی نداره و او فکر کرد باز هم فکر کرد باید از کدام در فرار کند و تا کجای کدام راه کدام بیابان بدود تا صدای محزون برادرش او رایاد گلو درد و چشمان عسلی و دستان معصوم کسی نیندازد وبعد هم که رفته بودند داخل مسجد نسشته بودند و او به گنبد بزرگ مسجد چشم دوخته بود و کاشی کاری های فیروزه ای روی دیوار ها و پدرش امده بود نشسته بود آن روبرو وچقدر لاغر شده بود. از چهار باغ هم که گذشته بود دیواره های مدرسه ی امام صادق و طاق و قوسهای آجریش را دیده بود اصلا یاد دبیرستان نیافتاده بود و مادرش پرتقال و موز و برنج گذاشته بود داخل نایلون و داده بود دستش ، حتی انوقت هم می دانست دیگر بر نمیگرد. بعد هم گفت : یه کم اوضاع بهتر بشه بتونم یه خونه یی دفتری چیزی بخرم اینجا ، بر میگردم حتما برمی گردم و بردار کوچکترش هم خندید ه بود و خواهرش کوچکترش هم دلش برایش تنگ می شد و زیر زمین خانه ی اصفهانی پر از جعبه های روی هم چیده شده ی کتاب و قفسه ی سررسید ها و دفتر چه ها و نوشته ها و ننوشته ها و شعر هایش بود که بوی نم گرفته بود . کیف سیاه و نایلونی که مادرش برایش آورده بود را به دست گرفت و امروز دوشنبه ی ملال آور بود ، طوسی آرام و او فکر کرد انقدر آرام است که ممکن است هر آن قلبش ...
وبلاگی در باره ی ترجمه و شعر و ادبیات و سیاست و خانه و خیابان و راه های دور و چیزهای دیگر که توسط علیرضا سعادت نوشته می شود گاه به گاه .((کلیه حقوق آثار این وبلاگ برای نویسنده محفوظ است .)) ضمنا ارمیا نام پیامبری ست و نام هیچ گلی نیست