این وقتهای روز که می شود دیگر نای این را هم ندارم که حرفی بزنم همین وقتها حدود  ساعت سه شب یا صبح چه فرق می کند که اینجا هم خاطره ای شوم  مثل همه جاهای فلزی زندگی  زنگ زده  و خسته جا بمانم  با سرگیجه ها و لباسهای خون آلودم با پیاده روهای سیاه تر و اتاق های نیمه شب تر دیگر نایی نمی ماند برای اینکه یک آهنگ  دیگر ... دارم چه میگویم همینطور می نویسم و بیرون سگ که هیچ باد هم زوزه ای نمی کشد.

ترجمه هم دارم اما نفس نمانده تا بیاورم اینجا بنویسم یکی از آنها را اصلا چه فرق می کند که بیایید ترجمه های مرا بخوانید و بگویید خوب است یا خوب نیست یا برایم پنجشنبه که میشود آروزی سلامتی  بکنید یا فاتحه ای بخوانید برای روح مرده ام دستهای مرده ام نوشته های مرده ام که اینقدر مرده اند که شبیه چشمانم شده اند سرد و ناتمام

بعد هم که آرزو داشتم موسیقی دان بزرگی شوم

دریغا هروقت در شیپوری دمیدم جنگی آغاز شد

مگر گناه من بود که از میان اینهمه روز حتی یکبار یک پنجشنبه نصیب من نشد من هم بروم بخوابم من هم بروم ...

اینقدر حرف زده ام که ... تمام ذهنم غوغای واژه هاست

کسی اگر لالایی بلد است بخواند من نفس ...نفس ندارم که یکی از این چند شعر ترجمه شده را بیاورم اینجا بنویسم اصلا چه فرق میکند که من ...

مهم نیست اصلا مهم نیست

باور کنید