سرد و پنجشنبه

سرد و زندگی

پیاده رو با تمام پاییز

 

 

کتابی هست که اسمش برای من یادآور خیلی چیزهاست این روزهای شهریوری که پاییزش را می توانید همه جا ببینید دارد سرک می کشد و نمی کشد ، باز همه اش به آن اسم کتاب فکر می کنم و می روم  مترو سوار میشوم تا بهارستان هر راه و بی راه تاریک تونل هایش  چقدر ساکت می شود چقدر ساکت می شوم و انگا رهمین حالاست که فردا صبح امتحان کنکور باشد و من از دلواپسی و نمی دانم چه تا صبح ، خود صبح بیدار بمانم و آقا بالای سرم دو رکعت نماز بخواند به نیت آرامش من و مادر هزار صلوات بفرستد تا من بخوابم و و انگار همین حالاست که هرچه فکرمی کنم این هفته ها چرا پنج شنبه ندارند باز یک خیابان آزادی باشد ویک ، من و یک امتداد دورو یک عطر عجیبی که هرچه فکر می کنم دیگر یادم نمی آید بویش را و یک خیابان و یک من و یک عمر خودم و تمام . آقا هم حالا دیگر می داند ، بخدا می داند همین بار که رفته بودم اصفهان در نگاهش دیدم که می داند ، که همه ی نماز های دنیا و همه ی رودخانه های دنیا برای اینکه بیایند و بروند و مرا یک دقیقه بی این بغض مکرر و چشم دلواپس و یخ کرده با خود ببرند ، کم اند کم اند و من اقیانوسی میخواهم تا بیاید و رودخانه شود که ...نیامد و رودخانه نشد.

روزگار سپری شده ی مردم سالخورده اسم همان کتاب بود ،حالا چه پاییز شده باشد چه اینهمه بی قرار پنجشنبه باشم و پنجشنبه گم شده باشد ،

خسته ام ازاینکه  هی دنبال پنجشنبه این کوچه و خیابانهای ساکت ِ بی هیچکس را پرسه پرسه بزنم خسته ام از روزنامه خریدن و از ضرب کردن اعداد و شمردن مجموع سه میلیون وهشتصد هزار در شصت و پنج دلار در نهصد و سه تومن و از اعداد عجیب غریب خسته ام از هی بالا تا پایین به اینهمه هیچ که انعکاس مداوم هم دیگرند خسته ام از بال های سفیدت و از :«آقا مادرم مریض است این نسخه را میخواهم برایش بگیرم کمک کنید » و از هر چه کابینه  و خانه و ساختمانهای هرمی شکل و خیابان های نعلی شکل و زندگی های  دایره ای شکل خسته ام .

حالا شعر ترجمه میکنم ژاپنی و شعر میخوانم بعد از ده دوازده ساعت کار روزانه  اگر فرصتی باشد .

گله ی هم ندارم فقط خسته ام  و  هیچکس هم که  شعری نخواند ، اشکالی ندارد من باز  می نویسم بیاید هرچه  ماندم نیامدید برویم همین گوشه کنار  روزهایی که پنجشنبه نیست سیگاری دود کنیم و شعری بخوانیم و همیشه از من حرفهای دیگر ، از چیزهایی که نمی دانم  خواستید اما من باز هم شعری برایتان مینویسم همینطور سخت و سرد و ساکت می مانم .

 

 

 

 


好きなものが
ひとつ・・・またひとつ・・・
知りえることが
何だかとってもうれしい・・・

 

چیزهایی که دوست دارم

یکی ... و باز یکی دیگر ....

چیزهایی که حس میکنم

چه کوچک ، کوچکتر چه دلپذیر، دلپذیر تر...

 

 

 

 

 

何でもいい
とにかくあなたに・・・
つながりたい・・・
そう・・・なんでもいい・・・

 

همه چیز خوب و خوب

با اینهمه می خواهم تا ...

در کنار تو باشم و ...

آه به راستی ... همه چیز خوب و ...

 

 

 

 

(این اشعار را چه کسی سروده نمیدانم فقط اینکه اینها هایکو نیست تانکا است !)