تابستان را
سطر به سطر
و
کلمه به کلمه
با سکوت
و
سنگ
به دوش می کشم
چقدر خسته ام از دروغ
و بال شکسته ای پرنده ای در قلبم
تیر می کشد
***
شهرهای خواب آلود شبهایم
پر از سوسوی بی حوصله ی سکوت است
و
آنسوی کوچه ی نیمه شب
مردی
سایه اش در باران
دیگر
منتظر چیزی نیست
***
بیا برویم ودکا و بی خوابی بنوشیم
محمود!
ناگهان
به بهت یک ساعت یازده و چهل دقیقه
از شبی مدام
قلب و معده ام درد نمی کند
عجله کن
بیا برویم خیابان
به صرف ودکا و نیمه شب
شاید من مرده باشم و هنوز نمی دانم
عجله کن
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۴/۰۲ ساعت توسط علی سعادت
|
وبلاگی در باره ی ترجمه و شعر و ادبیات و سیاست و خانه و خیابان و راه های دور و چیزهای دیگر که توسط علیرضا سعادت نوشته می شود گاه به گاه .((کلیه حقوق آثار این وبلاگ برای نویسنده محفوظ است .)) ضمنا ارمیا نام پیامبری ست و نام هیچ گلی نیست