تابستان را

سطر به سطر

و

کلمه به کلمه

با سکوت

و

سنگ

به دوش می کشم

چقدر خسته ام از دروغ

و بال شکسته ای پرنده ای در قلبم

تیر می کشد


***


شهرهای خواب آلود شبهایم

پر از سوسوی بی حوصله ی سکوت است

و

آنسوی کوچه ی نیمه شب

مردی

سایه اش در باران

دیگر

منتظر چیزی نیست


***


بیا برویم ودکا و بی خوابی بنوشیم

محمود!

ناگهان

به بهت یک ساعت یازده و چهل دقیقه 

از شبی مدام

قلب و معده ام درد نمی کند

عجله کن

بیا برویم خیابان

به صرف ودکا و نیمه شب

شاید من مرده باشم و هنوز نمی دانم

عجله کن