کارت شام
یک ران کباب شده ی مرغ برداشت،نصف بشقاب را برنج سفید گذاشت و کمی هم باقالی پلو و یک تکه بزرگ هم گوشت برداشت،نصف لیوان نوشابه سیاه هم برای خودش ریخت و بی توجه به میزسالاد و دسر رفت گوشه سالن تندتند شروع کرد به غذا خوردن.
مرد میانسالی ازاقوام عروس سرش را نزدیک گوش پدرعروس برد و پرسد :"ازاقوام ما که نیست ؟!" پدرعروس جواب داد"نه بابا لباسهاشو ببین به اینها هم نمی خورده" مرد میانسال گفت:"گدا مدا نباشه ؟ اما نه دم درفقط کسانی رو که کارت داشتن راه دادند.
بعد از خوردن شام ازدرتالار بیرون آمد،نفس عمیقی کشید و کارت مخصوص شام برای یک نفر را که حالا سوراخ شده بود،همان جایی که بود گذاشت و رفت.
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۶/۱۸ ساعت توسط علی سعادت
|
وبلاگی در باره ی ترجمه و شعر و ادبیات و سیاست و خانه و خیابان و راه های دور و چیزهای دیگر که توسط علیرضا سعادت نوشته می شود گاه به گاه .((کلیه حقوق آثار این وبلاگ برای نویسنده محفوظ است .)) ضمنا ارمیا نام پیامبری ست و نام هیچ گلی نیست