آن روزها

آن روزها که می گویم یعنی سالهای اول دبیرستان آهنگهای خواننده ای بین هم کلاسیهای من محبوبیت و مقبولیت داشت.

 یادم می آید هم کلاسی داشتم به نام خلیل زیبانژاد آهنگهای اندی را می خواند و دوم ریاضی که چه عرض کنم همه ی بچه های کریدور بالا را موقع زنگ تفریح به شور می آورد برای من اما آنروزها حسرت دیوارهای تاریخ زده ی مسجد حکیم و کوچه و بازارچه های بوی چهارصد سالگی گرفته ی شهر،هپروت بود و نشئه ی آجرهای فیروزه بسته ی مسجد شاه که بوی دارچین و هِل می داد.

این روزها

این روزها که می گویم یعنی همین روزهای نیمه شب و دامنه های دماوند چقدر که من دلم برای زیبا نژاد تنگ شد ناگهان واین آهنگ تازه ی اندی را که می خواهد برود فرودگاه به پیشوازمحبوب ازراه رسیده اش اینهمه که احساس آینه ها محدب و الکتریسته ساکن و محاسبه ی شتاب نوجوانی وشیب و نیروی مقاوم سطح ِ سی و یک سالگی را در من تازه ی تازه می کند

 حالا روبه ساعت دو  این  آهنگ را گوش بدهیم و به سلامتی این صبح همه با هم بلند بلند لبخند...

 

رفتی سفر دل من دور از تو عاشق تر شد...

امشب امشب دل من ...