هی
بروکنار ملحفه ی تلخ پدر
سکوت آستانه های پاییز را
روبه روی شبهای بی کلمه گی ت
دود کن
حالا دیگر چشمانِ به یک نقطه میخ شده ی پدر
و
سرِ سنگین بی رمقش
به سمت بالکنِ بی قهوه و شمعدانی ت نمی چرخد
و می گذارد همه ی اشکهای دلتنگی ت را
یک نفس
خاکستری
با خط و خاطر محبوب دوردست ت
دود کنی
اجازه می دهد
تا
در انتشار بی جان همه شصت و چند سالش
بر تخت منجمد
اشکهای انتظار عبث ت را
به بازآمدن جان به انگشتانش
و
باز آمدن محبوبِ سنگی ات
ردیف به ردیفِ خاکستریِ درد
ازسینه ی بی غوغایت
سرفه کرده باشی
برو
نترس
اجازه می دهد
تن تو بود
به موزونی نستعلیق
جان تو
به ظرافت شکسته اش
شعر خوب اما
اسم تو بود
نو
بلند
عاشقانه
این سرنوشت تو نیست
سرنوشت همه کسانی ست
که او را دوست می داشته اند
شکسته بر بی شاخه ی بی درخت بی روزنه ی کویر
رویای باران رامگر
انتظار زمستانی که
گذشت ابری شود
شاید
ورنه جزآفتاب بلند ِ سکوت
و
بیابان دورِ تنهایی
برای کسانی که دوستش داشته اند
مقدر نیست
نه
مقدرنیست
امید باژگونه گی این سرنوشت سوزان را
به شبهای بلند بی خوابیت ببر
توتنها سرنوشت خود را دیگرگون
فرو توانی ریخت
اما این
این سرنوشت تو نیست
سرنوشت همه کسانی است که
دوستش داشته اند
بالای ِ بلند کاج ها
سکوت شبانه ای
به سیاه ِ شب و سرمای چشمان من
می خواند
بالای ِ بلند تنهاییم
دلتنگی لرزان
به نیمه شب نگاه می کند
بالای ِ بلند شب
بی تو... بلند بالا
نه
این زمستان دیگر کار من نیست
من از پسش بر نمی آیم
نه
نمی توانم
می روم تا عصر و کرسی مادربزرگ
به غربت گورستانهای کویر ِخانه ی پدری
روزهای بی کودکی ام را ساکت بمانم
نه من نمی توانم
این زمستان دیگر کار من نیست
یک نفر
در ابعاد یک میز چوبی
حبس ِعصر می ماند
بی جنوب و پیاده رو
بی امیدی به یک دم غروب ِ سرد و قهوه
خسته به روزهایی که اوست
قاب خودش و اینهمه دیوار بی نجوا
رو به شهر و رو به بزرگراه های بی حرفی
مات بر دیوار
قفس در قفس اینهمه شیشه ی چند لایه
بغض تنهاییش را شعر می کند
هی شاعر
شاعر تر
تنها
تنهاتر
مقیم اینهمه
بتن