X
تبلیغات
درناها و پنجشنبه
 

 

هی

بروکنار ملحفه ی تلخ پدر

سکوت آستانه های پاییز را

روبه روی شبهای بی کلمه گی ت

دود کن

حالا دیگر چشمانِ به یک نقطه میخ شده ی پدر

و

 سرِ سنگین بی رمقش

به سمت بالکنِ بی قهوه و شمعدانی ت نمی چرخد

و می گذارد همه ی اشکهای دلتنگی ت را

یک نفس

خاکستری

با خط و خاطر محبوب دوردست ت

دود کنی

اجازه می دهد

تا

در انتشار بی جان همه شصت و چند سالش

بر تخت منجمد

اشکهای انتظار عبث ت را

به بازآمدن جان به انگشتانش

و

باز آمدن محبوبِ سنگی ات

ردیف به ردیفِ خاکستریِ درد

ازسینه ی بی غوغایت

سرفه کرده باشی

برو

نترس

اجازه می دهد 




نوشته شده توسط علی سعادت در 91/06/22 |
 
شعر تمام

تن تو بود

به موزونی نستعلیق

جان تو

به ظرافت شکسته اش



شعر خوب اما

اسم تو بود

نو

بلند

عاشقانه



نوشته شده توسط علی سعادت در 91/06/22 |



این سرنوشت تو نیست

سرنوشت همه کسانی ست

که او را دوست می داشته اند

شکسته بر بی شاخه ی بی درخت بی روزنه ی کویر

رویای باران رامگر

انتظار زمستانی که

گذشت ابری شود

شاید

ورنه جزآفتاب بلند ِ سکوت

و

بیابان دورِ تنهایی

برای کسانی که دوستش داشته اند

مقدر نیست

نه

مقدرنیست

امید باژگونه گی این سرنوشت سوزان را

به شبهای بلند بی خوابیت ببر

توتنها سرنوشت خود را دیگرگون

فرو توانی ریخت

اما این

این سرنوشت تو نیست

سرنوشت همه کسانی است که

دوستش داشته اند



نوشته شده توسط علی سعادت در 91/05/07 |
 

بالای ِ بلند کاج ها

سکوت شبانه ای

به سیاه ِ شب و سرمای چشمان من

می خواند

بالای ِ بلند تنهاییم

دلتنگی لرزان

به نیمه شب نگاه می کند

بالای ِ بلند شب

بی تو... بلند بالا



نوشته شده توسط علی سعادت در 89/12/03 |
 


بارانی بلند

درسرم می زند


نوشته شده توسط علی سعادت در 89/11/10 |
 


هر شب بی چتر و بی حرف
خیس بارانهای ِتمام لبخند تو می شوم
باور کن
تن به غربت شنبه ی هیچ چتری نمی دهم
تا بیایی


نوشته شده توسط علی سعادت در 89/11/10 |

نه

این زمستان دیگر کار من نیست

من از پسش بر نمی آیم

نه

نمی توانم

می روم تا عصر و کرسی مادربزرگ

به غربت گورستانهای کویر ِخانه ی پدری

روزهای بی کودکی ام را ساکت بمانم

نه من نمی توانم

این زمستان دیگر کار من نیست





نوشته شده توسط علی سعادت در 89/10/25 |

یک نفر

در ابعاد یک میز چوبی

حبس ِعصر می ماند

بی جنوب و پیاده رو

بی امیدی  به یک دم غروب ِ سرد و  قهوه



نوشته شده توسط علی سعادت در 89/10/23 |


خسته به روزهایی که اوست

قاب خودش و اینهمه دیوار بی نجوا

رو به شهر و رو به بزرگراه های بی حرفی

مات بر دیوار

قفس در قفس اینهمه شیشه ی چند لایه

بغض تنهاییش را شعر می کند

هی شاعر

شاعر تر

تنها

تنهاتر

مقیم  اینهمه

بتن

 





نوشته شده توسط علی سعادت در 89/10/21 |
 
 

خواب

پرسه می زند میان جمعه عصر رگها

پلک سختش

سنگ می شود به هیچ جای  چشمها

و

هزارهفته ی بی پنجشنبه

روی میز می پاشد

 

 

 

نوشته شده توسط علی سعادت در 89/07/09 |