تبليغاتX
درناها و پنجشنبه
 

بالای ِ بلند کاج ها

سکوت شبانه ای

به سیاه ِ شب و سرمای چشمان من

می خواند

بالای ِ بلند تنهاییم

دلتنگی لرزان

به نیمه شب نگاه می کند

بالای ِ بلند شب

بی تو... بلند بالا



نوشته شده توسط علی سعادت در 89/12/03 |
 


بارانی بلند

درسرم می زند


نوشته شده توسط علی سعادت در 89/11/10 |
 


هر شب بی چتر و بی حرف
خیس بارانهای ِتمام لبخند تو می شوم
باور کن
تن به غربت شنبه ی هیچ چتری نمی دهم
تا بیایی


نوشته شده توسط علی سعادت در 89/11/10 |

نه

این زمستان دیگر کار من نیست

من از پسش بر نمی آیم

نه

نمی توانم

می روم تا عصر و کرسی مادربزرگ

به غربت گورستانهای کویر ِخانه ی پدری

روزهای بی کودکی ام را ساکت بمانم

نه من نمی توانم

این زمستان دیگر کار من نیست





نوشته شده توسط علی سعادت در 89/10/25 |

یک نفر

در ابعاد یک میز چوبی

حبس ِعصر می ماند

بی جنوب و پیاده رو

بی امیدی  به یک دم غروب ِ سرد و  قهوه



نوشته شده توسط علی سعادت در 89/10/23 |


خسته به روزهایی که اوست

قاب خودش و اینهمه دیوار بی نجوا

رو به شهر و رو به بزرگراه های بی حرفی

مات بر دیوار

قفس در قفس اینهمه شیشه ی چند لایه

بغض تنهاییش را شعر می کند

هی شاعر

شاعر تر

تنها

تنهاتر

مقیم  اینهمه

بتن

 





نوشته شده توسط علی سعادت در 89/10/21 |
 
 

خواب

پرسه می زند میان جمعه عصر رگها

پلک سختش

سنگ می شود به هیچ جای  چشمها

و

هزارهفته ی بی پنجشنبه

روی میز می پاشد

 

 

 

نوشته شده توسط علی سعادت در 89/07/09 |
 

 

Autumn Song

Know'st thou not at the fall of the leaf
How the heart feels a languid grief
Laid on it for a covering
And how sleep seems a goodly thing
In Autumn at the fall of the leaf

And how the swift beat of the brain
Falters because it is in vain
In Autumn at the fall of the leaf
Knowest thou not? and how the chief
Of joys seems--not to suffer pain

Know'st thou not at the fall of the leaf
How the soul feels like a dried sheaf
Bound up at length for harvesting
And how death seems a comely thing
In Autumn at the fall of the leaf

Dante Gabriel Rossetti

 

 

 

 

نوشته شده توسط علی سعادت در 89/07/01 |
 

 

پاکت سیگار سفیدش را به سمت مرد می گیرد

 دودی خاکستری بر ذهن شهر گره می خورد

ناگهان صدای فلزی ترمز ماشینش به نفس خیابان  قد هیچ ادامه می یابد

بی حرفی  دراو سرد خیره می ماند و زن می گوید :

"خب تو اگه دوست می خوای منو  اهلی کن "

باد برگرده بتنی پل می گذرد و

پاکت سیگار سفید...سفیدتر

 

 

 

 

نوشته شده توسط علی سعادت در 89/06/26 |


یهو برهوت

یهو بیابون

یهو یه تریلی که بارش گرانیت بود و

جاده 

یهو گلو درد

یهو تنهایی

هُری ریخت وسط دل و دستم

یهو بارون گرفت و صبح پنجشنبه رو شُست

شُست به قدوقواره ی یه میدون راه آهن و یه اتوبان تهران قم

یهو تیغ تیر ظهر و بیابون های خاک گرفته

یهو دیوار بلند سنگ و قله های بریده به بی کسی ِ یه سنگ بری

یهو تیغ

یهو ظهر

یهو خورشید و نفس گیر کرده ی من به بغل یه اتوبان مذاب

برهوت می دونی چندتاست ؟

خیلی

بیابون می دونی چجوری می چرخه به خیره شدن به دور؟

سخت

گرانیت می دونی چیه ؟

سنگ ِ

سنگ خارا

گلو دردو تنهایی و بارون تابستونه خوندی ؟ شنیدی ؟ دیدی ؟

بیابون خاک گرفته و کوپ سنگ گردن بریده می دونی چطوریه؟

ساکته

شنیدی ؟

اتوبان

اتوبان مذاب بلدی چطوریه ؟

همه اش یهو هُری ریخت وسط دل و ...

دستهام



نوشته شده توسط علی سعادت در 89/06/04 |